سرش از قلعهء بدن بپرداخت و زين العابدين را كه شاه منصور ميل كشيده در قلعه محبوس بود طلب فرموده گفت با وصف بىخردى تو انتقام تو را از منصور بىنصرت بستانم .
پس جمعى را با اسباب و ضروريات همراه [ 129 ب ] وى كرده روانهء سمرقند فرمود و كوتوالى قلعه را به ملك محمد اوبهى داده آقبوغا « 1 » را مورد عنايات و خلاع و انعامات گردانيده روانه گرديد . و روز جمعه چهارم جميدى الاخرى به جويم نزول اجلال كرده احوال شاه منصور پرسيد . گفتند به محض خبر وصول همايون به طرفى خواهد گريخت .
جولان ابلق خوشخرام قلم در ميدان بيان محاربهء شاه منصور با صاحبقران
صاحبقران چون زياده حسابى از شاه منصور نمىگرفت با قشونى كه در ايلغار موافقت داشتند روانه گرديد و دو قول مرتب فرموده كه يكى مستقر رايات همايون و ديگرى در ظلّ رايت ميرزا سلطان محمد باشد . و جهانگير « 2 » را بر دست راست و اميرزاده شاهرخ را ملازم ركاب فرمود و امير عثمان را با فوجى به قراولى مقرر كرد .
شاه منصور با مردم خود قرعهء مشورت افكنده گفت به جنگ ، حريف اين مغول نمىتوان شد . اولى آن است خزاين و جهات خود را برداشته به جانب كرمان رويم . تا وى از فارس بيرون رود مراجعت نماييم . همگى تصديق قول وى نمودند .
پس با نه هزار سوار خزانه و اسباب را برداشته از شهر بيرون رفت . زنى از پشت بام گفت اى حرامخور ، سالها بر نفوس و اموال ما حاكم بودى اكنون ما را در دست مغولان گذاشته به كجا مىروى . تو بيا در خانه بنشين كه ما رفته جنگ مىكنيم . شاه منصور ازين سخن اندوهگين « 3 » شده فسخ عزيمت كرد .
بالجمله امير عثمان قراول ، شاه منصور را در باغات ديد . در مغاكى مخفى گشت تا ايشان لختى راه رفتند . از كمين بيرون آمده تعاقب نمود . مقارن حال صاين
هامش
( 1 ) . اصل : آغبوغا .
( 2 ) . اصل : جهانگر .
( 3 ) . اصل : اندونگين .