شاهد زربفت پوش خلوت ابداع بپوشيد و بنات ثلثهء هفت اورنگ [ 129 الف ] را هر هفت كرده جلوه طراز گردانيد سعادت بىسعادت چندين هزار شموع « 1 » و مشاعل در بروج افروخته قلعه را رشك حصار ميناكار گردون ساخت .
روز ديگر كه صاحبقران چرخ بوقلمون به عزم تسخير حصار نيلگون رايت استعلا و استيلا برافراخت و جيوش كواكب را كه بر شرفات بروج زبرجد نگار مىگرديدند در لجّهء تلجلج و اضطرار انداخت .
چو خورشيد بر سر زد از برج گاو * ز هامون برآمد خروش چكاو
صاحبقران قضا توان امر فرمود تا از چهار جانب حصار سورن كشيده يورش انداختند . فرهادوشان بيستون دل عوض جوى شير جداول خون « 2 » بر اطراف و اكناف كوه خارا روان گردانيدند .
ناگاه آقبوغا « 3 » نامى بر فراز برجى عروج نمود . ساكنين قلعه از مشاهدهء آن حالت سراسيمه گشته مبهوت گرديدند ، زيرا كه در هيچ عصرى از قرون و اعصار و دورى از ادوار نديده و نشنيده بودند كه احدى از آن برج بالا رفته باشد . از آن جهت كه از روى كوه تا جايى كه برج خدا « 4 » آفريد است سى ذراع و از آنجا تا كنگره كه ديوار به گچ و سنگ اتمام يافته ده ذراع بود كه جمله چهل ذراع باشد . لاجرم اين معنى را از تأييدات آسمانى دانسته دست و دلشان از كار رفته متحيروار نظاره مىكردند كه آقبوغا كمندها بر شرفات برج بسته ، دليران بر آن برج فلك عروج ارتقا مىنمودند .
سعادت با مستحفظان گفت اگر نه نصرت ازلى شامل حال و كافل آمال اين صاحب اقبال باشد از چنين جاى كه به غير از سيمرغ زرين بال خورشيد احدى را قدرت عروج نبوده و به جز باد واردى به آنجا نرسيده كرا قدرت اين معنى بود .
لاجرم فرياد الامان برآورده به تسليم حصار مبادرت نمودند . سعادت ، مفرّى جسته بگريخت . « 5 »
يكى از بهادران سپاه وى را گرفته به نظر آورد . صاحبقران به تيغ گوهر افشان
هامش
( 1 ) . اصل : شهوع .
( 2 ) . اصل : چون .
( 3 ) . اصل : آغبوغا .
( 4 ) . اصل : جدا .
( 5 ) . اصل : مىگريخت .