تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
مىخواستند ، گفت شخصى را معلم من بايد كرد كه چون سلب علم او نمايند آدميّت او مسلوب نگردد .

من المناقب و المحامد

مورّخين آورده‌اند كه آل مظفر به حسن اخلاق و محامد و مناقب در ميان سلاطين عصر نظير و عديل ندارند . ليكن در سفك دماء بىپروا بوده‌اند . از جمله چون شاه يحيى به حكومت يزد قيام داشت . روزى در شكارگاه از ملازمان دور افتاده بود ، نظرش بر دهقانى افتاد . از وى پرسيد كه عملهء ديوان به ظلم چيزى از تو گرفته‌اند . دهقان به انواع شكايات ملقى نمود . شاه گفت من در فلان محله مسكن دارم ، فردا بيا تا كار تو را بر وجه دلخواه صورت دهم . دهقان گفت تو جوان نيكو محضرى و آن ميش سر ، در پيش چشم نرم در زمين دوخته ترا خجل خواهد كرد و من به خجالت تو راضى نيستم . شاه يحيى گفت فردا البته بيا كه من با پادشاه رابطهء بندگى دارم . چون روز ديگر دهقان قدرت گل شب بوى خورشيد را در سبزه‌زار چرخ اخضر به جلوه درآورد و نسيم صبا به غاليه‌آميزى و عطربيزى دماغ مستشمان اين فيروزه گلشن را معطر ساخت و شاه گردون آوازهء جلوس بر مسند بوقلمون در انداخت دهقان بر در بارگاه سلطان حاضر شد . حريف را ديد كه به حشمت و جلالت تمام بر تخت جلوس نموده و امرا و اركان « كالنجم الثاقب فى حوالى القمر » بر اطراف سرير عرش نظير استاده‌اند . از آمدن نادم شده مىخواست برگردد . شاه فرستاد تا او را در پايهء سرير حاضر ساختند . حال پرسيد . از خوف و دهشت لرزه بر اعضاى وى افتاد . شاه يحيى گفت الحمد للّه كه آن ميش سر در پيش نينداخت . دهقان گفت تو مرد ديروز نيستى و من هم مرد ديروز نيم . شاه بخنديد و انعام شايسته به وى داد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين قصه در روضة الصفا آمده است .