خود عنايت فرمود و دختر را به يكى از سپاهيان خود داده مواجب وى را بيفزود و خرج عروسى را نيز از سركار خود داد .
و من المحامد
و همچنين روزى از كوچه مىگذشت . صداى زنى شنيد كه به دخترش مىگفت اى فاطمه خاتون ، شاه مىگذرد . بيا و مشاهده كن . شاه جلو كشيده توقف كردند . امرا حال پرسيدند . فرمود كه فاطمه خاتون خواهد كه ما را ببيند و ما توقف ننماييم « 1 » روا نباشد .
و من المناقب
آوردهاند كه نوبتى شاه يحيى جاسوسى را از يزد فرستاده بود تا تحقيق بعض اخبار نمايد كه شاه شجاع درين زمستان به جانب يزد خواهد آمد يا نه ، و جاسوس با شخصى معامله داشت . اولا به دكان او رفته مطالبهء حق خود كرد و سخن درشت گفت . آن شخص گفت بروم و با شاه بگويم كه طلب را بهانه نموده به جاسوسى آمده [ اى ] .
جاسوس مأيوس شده به خدمت شاه رفته زمين ببوسيد و دعا كرده گفت بر راى شاه كه جاسوس طالع غيب و مهبط اسرار لا ريب است مخفى نماند كه من مرد جاسوسم و شاه يحيى مرا فرستاده كه شاه درين زمستان به يزد مىرود يا نه . اكنون حقى بر ذمّت فلان دكاندار دارم و به بهانهء اين كه جاسوسم حق مرا ادا نمىكند .
شاه خندهء بسيار كرده فرمود كه اگر اراده داشتم به واسطهء خاطر تو موقوف نمودم . شاه يحيى را بگوى كه شما درين فصل شتا به عيش مشغول باشيد كه ما نيز همين « 2 » كار خواهيم كرد . آنگاه كس تعيين كرد كه طلب او را گرفته عايد ساختند و خلعت به جاسوس عنايت نموده رخصت انصراف داد .
هامش
( 1 ) . اصل : بنمايم .
( 2 ) . اصل : همى .