همواره به تلاوت كلام ملك علّام مشغول بودى . ليكن در سفك دماء به غايتى دلير بود ، چنانچه در حين قرآن خواندن به اندك چيزى برخاسته شخصى را گردن مىزد و باز مشغول به امر تلاوت مىگرديد .
روزى بعد از فتح تبريز در خانهء سلطان شاه به جهت اندك سخنى بر آشفته فحش بسيار به وى گفت و امر فرمود كه فرش [ پر ] قيمت و اوانى و آلات طلا و نقرهء سلطان شاه را تاراج كردند و به اين نيز اكتفا ننموده علوفهء سيصد نفر اوزبك [ را ] كه از نزد جانى بيك خان به ايلچيگرى آمده بودند به وى حواله كرد .
لاجرم اولاد امجاد كه طالب ملك و پادشاهى بودند اتفاق كرده صبحى كه امير كبير در بالاخانه قرآن مىخواند و به جز ركن صاين شاعر كه مادح آل مظفر بود كسى نزد وى نبود بر سر وى ريخته هر دو جهان بينش را به ميل آتشين مكحول ساختند و امير مزبور فحش مىگفت و دشنام مىداد و رأس و رئيس همه سلطان شاه بود كه به وى نسبت برادر زادگى و دامادى داشت . خواجه حافظ در اين باب گويد :
شاه غازى خسرو گيتى ستان * آن كه از شمشير او خون مىچكيد
گه به يك حمله سپاهى مىشكست * گه به هوئى قلبگاهى مىدريد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مسخر كرد وقتش در رسيد
آن كه روشن بد جهان بينش به دو * ميل در چشم جهان بينش كشيد
آوردهاند كه بعد از هزيمت اخى جوق گفتند كه سلطان اويس بن شيخ حسن ايلكانى مىآيد . امير مبارز الدين توهّم نموده مراجعت فرمود . مكرر شاه [ 115 ب ] شجاع گفت لشكرى به من [ ده ] تا جواب اين ترك بگويم ، راضى نشد . جهت آن كه منجمان خبر داده بودند كه وى را از جوان ترك بلند بالايى مضرّت خواهد رسيد .
چون به شيراز آمد فرمود تا حفر خندق و تعمير باروى قلعه نمودند . حاجى محمود شاه بن شيخ داود كه به كمال ورع و زهد اشتهار داشت از امير مزبور پرسيد كه باعث اين حركت چيست . گفت ارباب نجوم چنين حكمى كردهاند . شيخ هر دو بازوى شاه شجاع را گرفته گفت چون وقت قدر رسد اين ترك تو را بگيرد .
و والدهء شاه شجاع صبيهء ركن الدين حاكم كرمان از نسل ملوك قراختاى بود تا