در تذكرهء خود نوشته كه يك نوبت امراى او عرض كردند كه محمد مظفر در ميدان سعادت فرود آمده . گفت من بعد هر كه اين حرف را مذكور سازد زبانش را قطع كنم .
تا روز يورش امين الدين جهرمى كه نديم و وكيلش بود گفت اى شهريار عجب نوبهارى است ، بر بام قصر رفته سير شكوفه بايد كرد . وى را به اين [ 113 ب ] بهانه بر بام قصر برد . ديد كه علمهاى الوان افراشته گرديده و خروش و غريو كوس و ناى به اوج قصر كيوان رسيده است . پرسيد كه چه رفته است . امين الدين حقيقت عرض كرده گفت زهى مرد ابله كه درين فصل جنگ را بر عيش و طرب مقدم داند . بالجمله مردم از وى نفور شده كارها مختل گرديد .
ديگر آن كه حاجى شمس قاسم « 1 » كلوى محلهء باغ نو را بكشت ، و امير حاج ضرّاب قوم رئيس ناصر الدين پيشواى محلهء موردستان را نيز به قتل آورد ، و حاجى قوام ممدوح خواجه حافظ
درياى اخضر فلك و كشتى هلال * هستند غرق نعمت حاجى قوام ما
كه ركن ركين دولتش بود ، متوفّى شد ، و قاضى عضد الدين ايجى « 2 » نيز از او رنجيده با رئيس ناصر الدين مزبور و برخى از كلويان به خدمت محمد مظفر آمدند .
بدين جهات وهن تمام به قواعد انتظام احوالش راه يافته بر توسن فرار ركوب نموده نزد شيخ حسن ايلكانى كه در قلعهء سفيد بود رفته از وى استمداد كرد و امير مبارز الدين داخل شيراز شده چند روز به استمالت رعايا و نظام ملك كوشيده حكومت « 3 » شيراز را به سلطان شاه داده خود به قصر زرد رفت .
تشبيب رخسار شاهد سخن
آوردهاند كه افضل الفضلا و املح « 4 » الظرفا عبيد زاكانى در اوايل محاصره به شيراز آمده نسخه [ اى ] در علم معانى بيان تصنيف و به اسم شاه ابو اسحاق موشّح كرده بود و مدتى به اميد صله در شيراز بود . روزى ارادهء دخول بارگاه داشت ، حاجب او را مانع شده گفت شاه به مسخره [ اى ] كه به تازگى از عراق آمده مشغول
هامش
( 1 ) . كذا .
( 2 ) . اصل : يحيى .
( 3 ) . اصل : بحكومت .
( 4 ) . اصل : ملح .