چشم « 1 » از تأديب او مىپوشيدم « 2 » ؛ ليكن چون امير شيخ مردى مزوّر [ و ] محيل « 3 » است و قولش مناط اعتبار نيست ، مرا معذور فرماييد .
در تضاعيف اين حال شاه شرف الدين مظفر ، والد شاه يحيى ، در عنفوان شباب متوفى گرديد . چند روز امير مبارز الدين به تعزيهء قرة العين مشغول شده نعش وى را به مدرسهء مظفريهء ميبد روانه گردانيد . آنگاه رايات ظفر آيات به صوب شيراز برافراشت . امير شيخ نيز لشكر بىشمار از شيراز بيرون آورده با يكديگر مقابل گرديدند و هنوز مرهفات سيوف طرفين از قراب اصحاب جلوهء ظهور نكرده بود .
چون بخت بيدار امير شيخ به خواب رفته و فتح شيراز به جناب مبارز الدين حواله شده بود امير شيخ طاقت مقاومت نياورده فرارى و متحصن گرديد .
در آن حالت به عرض امير مبارز الدين رسيد كه در شبنكاره جمعى دواعى زياده سرى به خاطر رسانيده قلعهء ايج را كه در وسط شبنكاره و حصن حصين و حصار متين رزين است چنانچه درين مدت نسرين « 4 » همت بلند پرواز سلاطين ذوى الاقتدار و شنقار شوكت خواقين نامدار [ را ] به حرب و سعى ، عروج بر شرفات بروجش دست نداده « سطح محدّب فلك آنجا مقعّر است » مأمن و ملجاء خود ساختهاند . و ملك اردشير نامى از ملوك اسلاف فارس را بر خود مطاع و فرمانروا گردانيده .
لاجرم امير مبارز الدين شاه محمود را با لشكرى كار ديده و حرب آزموده نامزد فتح ايج نمود و خود در نيم فرسخى شيراز توقف نمود تا شاه محمود به ايج رفته محاربات عظيم كرده و بالاخره ملك اردشير را به صلح به دست آورده به كام دل دوستان مراجعت نمود و مال و خواستهء بىحدّ و عدّ كه در آن جا به دست آورده بود ، به نظر رسانيد .
امير مبارز الدين از وقوع اين نصرت گرانمايه خوشدل و مسرور شده با دل قوى و عزم درست قريب دروازهء آهنين در ميدان سعادت فرود آمده قبهء بارگاه دولت به اوج جوزا رسانيد و بعد از يك دو روز لشكر فيروز را به يورش امر نمود .
صبحى كه مبارز عالمگير [ 113 الف ] چرخ اخضر به عزم تسخير نيلى حصار گردون
هامش
( 1 ) . اصل : خشم .
( 2 ) . اصل : نوشيدم .
( 3 ) . اصل : مخيل .
( 4 ) . به فارسى دو شاهين .