رويّت محاربه ، سپر مردانگى و تهوّر بر سر كشيده با فوجى از دليران يكدل از دروازهء سعادت بيرون آمده حربى عظيم نمودند و جمعى كثير « 1 » از مردان كارديدهء امير شيخ در آن محاربه مقتول گرديدند . لاجرم سيلاب خوف و استشعار بر ضمير امير شيخ استيلا يافته مأيوس و بىناموس به فارس مراجعت كرد .
و هم در آن اوان امير مبارز الدين فتح بلاد كرمان نموده به يزد آمد و فرزندان را نوازش فرمود . سال ديگر امير شيخ ، امير كيقباد و امير كيخسرو برادران خود را به حرب امير مبارز الدين محمد فرستاد و امير مبارز الدين محمد مظفر و منصور گشته ، غنايم كثيره به دست عساكر وى آمد .
از جمله كيقباد اينجو ، برادر امير شيخ ، در دست مولانا نور الدين كازرونى گرفتار شد . مولاناى مزبور مذكور ساخت كه از اسپ و يراق مرصّع او تهيه و تدارك هفتاد سوار نمودم و در آن حرب درج مرصّعى كه يك تار موى سيد عالم در آنجا مندرج بود به دست امير مبارز الدين آمد .
تفصيل اين اجمال آنكه اين تار موى از حضرت ائمهء طاهرين ظهرا بعد ظهر به دست جناب سيد شمس الدين آمده بود . سيد شبى حضرت رسالت را به خواب ديد . فرمودند كه آن درج را به محمد مظفر تسليم كن . روز ديگر سيد درج و موى مبارك را نزد امير مبارز الدين آورده ، حقيقت رؤيا را تقرير نمود . امير فرمود كه تا چند روز كوس بشارت را بلند آوازه گردانيده به شكرانهء اين موهبت عظمى صدقات به ارباب حاجات داد و مبلغ خطير به جهت سيد فرستاد . سيد قبول نكرد بالاخره قريهء معمورى تمليك سيد فرمود و اين معنى را بر خود همايون شمرده در تلاقى سلوك امير شيخ لشكر آراسته به شيراز كشيد كه كوه و صحرا از هزاهز سليح ايشان ستوه « 2 » گرديد .
چون اين خبر به امير شيخ رسيد جناب قاضى عضد الدين ايجى « 3 » شارح مختصر ابن حاجب را به رسالت و اصلاح ذات البين نزد امير مبارز الدين فرستاد . امير وجود قاضى [ 112 ب ] [ را ] به جهت تعليم و افادهء شاه شجاع مغتنم شمرده قرة العين را به تلمّذ قاضى امر فرمود و عذر خواست كه چون شما تشريف آورده بوديد « 4 » من
هامش
( 1 ) . اصل : كثر .
( 2 ) . اصل : ستوده .
( 3 ) . اصل : يحيى .
( 4 ) . اصل : بودند .