چون سلطان و ملازمان دريا را مانند نسيم سبكخيز شكافته عبور نمودند سلطان رخوت خود را در آفتاب انداخت و چتر خود را بر زمين نصب فرمود و در سايهء چتر بنشست . خان گفت اى سلطان به مردانگى تو در عرصهء جهان سوارى نديدهام ، ليكن مرا از تو آرزويى است . شنيدهام كه در پيادگى نيز قد و بالاى زيبايى دارى . اكنون از جاى خود برخاسته قدمى چند بخرام . سلطان برخاسته چند قدم راه رفته به جاى خود نشست .
خان گفت مىخواستم كه محكوم به حكم من شوى . الحال به سعادت و فرخى به هر جا كه مىخواهى برو . آنگاه مغولان را به مراجعت مأمور داشته به بخارا نهضت فرمود .
ارباب تواريخ آوردهاند كه خان بلند بالا و قوى هيكل و مهيب و گربهچشم بود و علم شانه را نيكو مىدانست . بعد از عبور سلطان چندان كه شانه سوخت راه نداد كه سلطان را تعاقب نمايد ، و بعضى گفتهاند كه اجنه با وى مصاحبت داشتند و او را بر وقايع سانحهء ماضى و مستقبل مخبر مىساختند :
ز بهر فتوحش همه ماه و سال * زحل ديده در شانهء جدى فال
تشبيب رخسار شاهد سخن
مروى است كه چون خان از يورش ايران معاودت كرد كس نزد صدر جهان به بخارا فرستاد كه شخصى عالم به ياسا و يوسون خود روانه نمايند تا بعض سؤالات ازو كرده شود .
صدر جهان ، قاضى اشرف و شخص ديگر را فرستاد . خان از قاضى پرسيد كه راه و رسم مسلمانى چيست . گفت اول اينكه اسلاميان خدا را بىشريك و همانند مىدانند .
خان گفت ما را نيز درين معنى شبهه نيست . گفت ايزد تعالى ايلچى با يرليغ فرستاده كه هر كه اطاعت وى كند مقبول و هر كه اطاعت ننمايد مردود گردد .
خان گفت چنين است . اگر كسى اطاعت ما كه بندهء خداييم نكند وى را به سياست عظيم مبتلا سازيم . هر كه اطاعت الغ تنگرى ننمايد مستحق انواع غضب و قهر است .