آن جماعت شكوه به وزير سلطان بردند . در حالتى كه بر اشتر راهوار بادكردار سوار گشته به مهمى مىرفت . وزير گفت معذور داريد كه سلطان فرموده پيرايه [ اى ] چند به جهت زنان مطربه مهيا سازم و تا از آن فارغ نشوم نمىتوانم به امر ديگر بپردازم .
بسا اهل دولت به بازى نشست * كه دولت برفتش به بازى ز دست
مقارن حال خبر دادند كه اينك ايلچكداى « 1 » نويان با لشكرهاى جهان ستان رسيدند ، چنان كه در باب صفت و حليت ايشان زبان زمانه به اين مقال مترنم است كه :
همه از دين تهى و پر ز هوس * همه تاريك روى و شوم نفس
ياوه طبعان خر گداى همه * چون سگ و گربه نان رباى همه
سلطان را از شنيدن اين خبر خوف بر خوف و دهشت بر دهشت افزود . در اثناى اين حال ملك نصرت الدين هزار اسپ حاكم لرستان [ و ] جبل جيلويه كه عنقريب رقم احوالش سمت گزارش خواهد يافت با سى هزار نفر به كومك و امداد سلطان آمده تقبيل پايهء سرير عرش نظير نموده ، چون سلطان را مضطرب و متردد يافت به عرض رسانيد كه در فارس جبلى عظيم مشهور به كوه دنا هست كه سيّاح انديشه را به جناح و هم محال ، طيران محال است اگر سلطان با حرم و خزاين متوجه آن حدود شود هر آينه به صلاح و صواب اقرب و اصوب مىنمايد .
سلطان [ قبول ] نكرده به قارون دز گيلان رفت و مغولان طابق « 2 » النعل بالنعل وى را تعاقب نمودند . لاجرم سلطان در آن مكان نيز درنگ نكرده به جزيرهء آبسكون رفت . آرى و « لكل حركة سكون » و حرمهاى سلطان را جناب وزارت مآب به قلعهء ايلان گيلان برده بود . مغولان از عقب ايلغار نموده قلعهء مزبوره را محاصره كردند و با وصف آن كه سكّان قلعهء ايلان هرگز از بىآبى زحمت نديده بودند مياه [ 89 ب ] آبار و حياض خون ديده ارباب غفلت خشك گرديده آواز الامان مستحفظان به ساكنان صفهء كيوان رسيد .
هامش
( 1 ) . اصل : بىنقطه .
( 2 ) . اصل : مطابق .