حملهآور مىگشت سلك جمعيت ايشان را از يكديگر مىگسيخت و خوناب قهر و استيلا از ابر شمشير بر ملك وجود ايشان مىريخت :
هر كجا رمحش نمودى مر يلان را دستبرد * هر كجا تيغش بدادى مر عدو را يادگار
حليهء جوشن دريدى در بر شيران رزم * بيضهء مغفر شكستى بر سر مردان كار
در عين گير و دار و اثناى محاربه و پيكار ، خان را نظر بر حملات سلطان افتاده طريق تاختن و ستيز و آويز وى را مشاهده نموده با خود مىگفت كه :
به گيتى كسى مرد از اين سان نديد * نه از نامداران پيشين شنيد
آنگاه دليران سپاه مغول را كه اكثر در كمند افكنى ماهر بودند ، سفارش نموده كه آسيبى به اين دلاور نرسانيده وى را زنده به دست آورند .
در آن حالت ميانهء سيف الدين آغرق و ملك هرات نزاعى شده ملك هرات تازيانه بر سر اسپ سيف الدين زد و سلطان بنا بر مصلحت تغافل ورزيد . لاجرم سيف الدين خشم كرده با مردم خود قول سلطان را خالى كرده به جبال سيغراق « 1 » رفت . از اين واقعه وهنى عظيم به حال سلطان راه يافت و از اطراف كمند اندازان عرصه را بر آن محور فلك شهامت مضيق گردانيده بودند . شخصى از دولتخواهان سلطان وى را از كيد اعدا آگاه كرد . سلطان مىخواست كه يك مرتبهء ديگر بر قول خان حمله آرد ، آجاش ملك قوم سلطان عنان مركبش را گرفته گفت :
مزن با سپاهى ز خود بيشتر * كه نتوان زدن مشت بر نيشتر
بالاخره سلطان چتر خود را از چتردار گرفته با آن كه از روى زمين تا سطح آب سند چهل گز راه بود مركب در آب افكند و ملازمانش به دستور اسپ در آن درياى خونخوار جهانيدند . خان انگشت تحيّر به دندان گزيده مىگفت : خوشا حال اغرى كه چنين شير اوژن بهادرى از وى تخلّف نمود ، و العجب كه از چنان پدر صاحب جبنى [ 90 ب ] چنين تهمتن به ظهور رسد .
هامش
( 1 ) . كذا ، در جاى ديگر سغراق آورده است .