نموده نعمت چندين ساله را
« نَسْياً مَنْسِيًّا »
انگاشتند و اين معنى را در پيش چنگز خان سبب اسعاف حاجات و ترفع درجات خود پنداشتند . تا شبى كه سلطان چهار بالش گردون به خلوت خانهء افق نيلگون خراميده سپاه حبشهء شب ديو چهر از كمينگاه بيرون آمده دست به نهب و غارت برآوردند . امراى كافر نعمت تير غدر از كمان مكيدت رها نموده چندان تير بر خرگاه سلطان زدند كه آن خيمه به طريق خار پشت تير « 1 » برآورد . آنگاه چند نفر امراى مزبوره در همان شب با عساكر و خزاين خود به طرف اردوى چنگز خان رفتند .
قضا را چنگز خان را از مشاهدهء حركات ذميمهء آن گروه اعتمادى بر ايشان نماند و ايشان مادام الحيات در اردوى خان ذليل و سرگردان بودند . شئآمت نفاق با ولىّ نعمت ايشان را نگذاشت كه نفسى به خوشى برآورند . « 2 »
بالجمله چون سلطان با امراى بىوفا بدگمان شده بود در همان شب از خرگاه بيرون رفته در بارگاه تكيه فرموده بود . چون روز ديگر سلطان شرقى انتساب آفتاب از كنار سراپردهء زنگارگون سپهر رخسار كثير الانوار بنمود و فضاى عرصهء اغبر را از زنگ ظلام زدوده مصداق
« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها »
را بر عالميان روشن و مبرهن فرمود ، سلطان به عادت معهود در بيرون بارگاه بر كرسى زرين جلوس نموده به طرف خرگاه خود نظر كرد ، ديد كه از كثرت تير ، خرگاه مرعى نمىگرديد . از مشاهدهء اين حالت متعجب گشته صورت واقعه را استفسار نمود . عرض نمودند كه دوش بعض امرا مرتكب چنين امرى شده گريختهاند . سلطان بر مابقى ايشان نيز بىاعتماد گشته از طوس به نيشاپور رفت و چند روز بنا بر وفور هموم و فرط غموم دل صبورى شامل به تجرّع راح راحت افزا و سماع نغمات غمزدا مبتلى گردانيده .
شراب صاف همى ريخت در دل مرده * شب دراز به آواز بربط و طنبور
نشست با بت سيمينعذار شيرينلب * نهاده ساغر و نقل و شراب و شمع و بخور
[ 89 الف ]
آوردهاند كه در [ آن ] اوان جمعى ارباب احتياج به درگاه صاحب تخت و تاج آمده مدتى سرگردان بودند و احدى متوجه تمشيت امور ايشان نمىگرديد . روزى
هامش
( 1 ) . اصل : پر .
( 2 ) . اصل : آوردند .