حاضر است . سلطان وى را نزديك خوانده پرسيد كه ترا به خاطر مىرسد كه چنين مجلس انعقاد يافته باشد . وى گفت هيچ يك از شاهان خورشيد كلاه را مثل اين مجلس مقدور بلكه مخطور خاطر نشده . سلطان [ 78 ب ] در تكرار اصرار فرمود .
مقرب الدين گفت زندگانى شهنشاه و الا جاه نباهت دستگاه به دور ماه پيوسته باد . تا اكنون به مقتضاى مقام سخن مىكردم . نوبتى سلطان سنجر در اين عرصه مجلسى منعقد فرمود كه آنچه امروز به نوى به كار رفته بود آن روز به كهنگى به كار بردند .
سلطان را بر خاطر زاهر گران آمده گفت تو را در آن روز چه رتبه بود . عرض نمود كه من در مبادى « 1 » شباب بودم و هنوز منزلت تفويض مناصب نداشتم . ليكن با فلك الدين پدرم داخل آن مجلس شدم . آن روز هفتاد كس به ايالت بلاد زانو بوس كردند . پدرم را به ايالت هرات بعد از بيست نفر و جدّ تو را به ايالت خوارزم بعد از چهل و پنج نفر اتفاق زانو بوس افتاد . سلطان صرفهء سخن نديده روى از وى بگردانيد و فرمود كه من بعد اين مردك مبهوت در معسكر همايون نباشد .
مشهور است كه در اواخر حال هرگاه سلطان بر سمند سپهر مانند ركوب فرمودى سيصد پادشاه و پادشاهزاده در ركاب دولت مآب مىرفتند .
بالاخره چون هر بدايتى را نهايتى و هر كمالى را زوالى « زجل و لكل امر زجل و لكل وقت اجل » كوكب مسعود دولتش مدارج كمال را طى كرده اصابت عين الكمال آفتاب جاه و جلالش را به چاه بوار و حضيض ادبار آفل و سافل گردانيد :
اذا تمّ شىء دنا نقصه * توقّع زوالا اذا قيل تم
و روزگار ستيزهكار هر نعمت كه به وى موهبت نمود استرداد فرمود .
مروى است كه قبل از سلطان لفظ « ظل اللّه » را در القاب سلاطين استعمال نكرده بودند ، حسب الفرمان لفظ « ظل اللّه فى الارض » را نيز در القاب افزودند .
ذكر منازعهء سلطان با ناصر خليفهء عباسى
صاحب تاريخ جهانگشاى طراز حلّهء اخبار و واسطهء عقد اسمار فرموده است
هامش
( 1 ) . اصل : مباى .