مصادقت « 1 » و مخالصت دوام نگيرد در چندين ديار و بلاد احدى نفس به خوشى بر نيارد .
چو آسايش خويش خواهى و بس * نياسايد اندر ديار تو كس
قيصر نيز از آمدن [ به ] ايران نادم گشته جوياى مصالحه شده بود . از استماع سخنان خواجه [ 64 الف ] انتباه تمام يافته گفت آنچه وزير صايب راى تقرير نموده به صدق مقرون است و با سلطان صلح مىنمايم .
قايد اقبال درين كهنه دير * غلغله انداخت كه « الصلح خير »
آنگاه قيصر خواجهء و الا گوهر را مخلّع ساخته رخصت داد . هنگامى كه از بارگاه قيصرى بيرون مىرفت قيصر گفت دوش فرقهاى از سپاه ما جمعى قوشچيان شما را در صيدگاه گرفتهاند ايشان را با خود ببريد .
خواجه گفت امر از قيصر است ؛ ليكن من خبر ندارم . گويا از مفاليك عبيداند كه بىرخصت مرتكب شكار گشته باشند . « 2 »
قيصر فرمود كه محبوسان را به وزير سپارند تا با خود ببرد . خواجه توقف كرد تا سلطان را با قوشچيان آوردند . در حضور قيصر سلطان را زياده بر همه اهانت نمود . آنگاه از اردوى قيصر تا لختى راه سلطان را پياده در جلو خود برده چون خاطر مطمئن گردانيد سلطان را بر اشتر خود سوار كرده ران و ركاب وى را ببوسيد . سلطان حسن تدبير وزير عطارد نظير را پسنديده تحسين و آفرين كرد :
منتى داشت مر او را كه ندارد به مثل * اعمى از چشم « 3 » و فقير از [ زر ] و غنى از باد
چون پادشاه را مانند آفتاب جهانتاب كه از كسوف تعب و عقدهء ذنب نجات يافته باشد به مستقرّ عزّ و كرامت رسانيد غلغل كوس تهنيت و شادمانى مقرون به صنوف مسرّت و شادمانى به ايوان خنياگر سپهر برين رسيده ايرانيان را جان تازه به كالبد افسرده آمد .
خبر اين واقعه به سمع قيصر رسيده بر راى و رويّت وزير آفرين نموده وزير
هامش
( 1 ) . اصل : مصاقت .
( 2 ) . اصل : باشد .
( 3 ) . اصل : حشم .