است و سخن او را در ميزان اعتبار اعتنايى نيست . مخطورم شد كه مبادا جمله به نحو ديگر شود .
چون حسن صورت مقدمه را در آئينهء مراد چنان ديد شب در منزل رئيس ابو الفضل لنبانى « 1 » كه صديق وى بود رفته توقف كرد . شب در اثناى محاورات ، حسن [ 62 ب ] گفت اگر دو يار موافق مىداشتم سلطنت اين ترك و وزارت اين تاجيك را به آسانى برهم مىزدم . رئيس مزبور اين سخن را از جملهء محالات و مقولهء ممتنعات دانسته صبحى نخودآب و معجون نجاح جهت حسن فرستاد . حسن تفرّس نمود كه آن گفتگوها را حمل بر غلبهء ماليخوليا كرده است . لاجرم متوجه الموت شد . چنان كه در چمن ثانى از روضهء پنجم گفته خواهد شد .
محاربهء قاورد با سلطان و گرفتارى قاورد
مروى است كه در مبادى پادشاهى سلطان ملكشاه ، از جميع سلاطين كشور گشاى پيشكش و عرايض مبنى بر حسن اطاعت و فرمانبردارى به درگاه آسمان جاه رسيده تا غايتى كه در خرمن « 2 » شريف - زادهم اللّه تعظيما - خطبه به اسم سامى او خواندند مگر قاورد بن چغر بيك ، عم سلطان ، كه غرور حكومت كرمان او را از اين معنى بازداشته به غرور موفور موصوف [ و ] شناخته بود و به اين معنى نيز اكتفا نكرده لشكر آراسته به حرب سلطان آورد . سلطان به قدوم مدافعه به استقبال قاورد شتافته نخست لشكريانش مغلوب شده قاورد اسير و منكوب گرديد . سلطان به حبس قاورد فرمان داد .
روزى بزرگان سپاه نزد خواجه نظام الملك آمده طلب ادرار معاش خريد « 3 » كردند . خواجه گفت علوفه و ادرار اين سال عايد شما شده طلب وجوه سال آينده درين وقت سلطان را خوش نمىآيد . جمعى گفتند اگر ملتمس ما مبذول نمىشود سعادت و دولت ملك قاورد را باد . خواجه گفت امشب حقيقت به عرض سلطان رسانم . پس در خلوت به سلطان عرض كرده همان شب قاورد را مسموم گردانيدند .
روز ديگر كه امرا و اعيان نزد خواجه آمدند خواجه گفت دوش فرصت عرض
هامش
( 1 ) . اصل : لبنانى .
( 2 ) . اصل : كذا .
( 3 ) . اصل : كذا ، شايد : و خويد .