تسخير قلعهء نايمان اشاره فرمود . غازيان به مؤدّاى [ 61 الف ] « فسبحان الذى امدت بنصرة الغزات » و
« رَفَعْنا
« 1 »
بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ »
بر آن گروه عصات و طغات هجوم نموده در يورش اول قلعه را تسخير و يوسف عاصى را اسير و دستگير كرده دست بسته به نظر آوردند . سلطان فرمود كه اين مدبر چيست و كيست كه دست او را ببندند و به گشودن دست او امر نمود . آنگاه از يوسف مدبر سخنان مىپرسيد و او جوابهاى نادر مقابل خشن به سلطان مىگفت .
در شهادت سلطان صاحب اقبال به دست يوسف كوتوال
سلطان را گفتار يوسف كوتوال خوش نيامده حكم به قتل او فرمود . آن ملعون خنجرى از آستين بيرون آورده قصد سلطان نمود . قريب صد نفر كه شمشير و اسلحهء سلطان را به دست گرفته بر حوالى سرير گردون مصير مىاستادند « 2 » شمشيرها و خنجرها كشيده بر يوسف حمله آوردند . سلطان ممانعت نموده سه چوبه تير كه در پيش تخت بود به جانب او افكند و با وصف آنكه هرگز تير وى به خطا نرفته بود از وى رد شده آن بدبخت مخدومكش بر سنه « 3 » سه كارد بر سلطان زد .
بعد از آن كه مردمى « 4 » چند او را ريزهريزه كردند و متوجه سلطان شدند سلطان را به حال احتضار يافتند . سلطان در آن حالت بر زبان آورد كه مدت الحيات به غير امروز به شوكت و شجاعت مغرور نبودم :
هر آنگه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا به كردار موم
بالجمله به شئامت آن مدبر ميشوم كوتوال قلعهء وجود وافى الجود سلطان دست تصرف از شهرستان بدنش برداشته در سلك نايمان مضجع فنا منخرط گرديد . گويا عندليب گلزار سخن طرازى مولانا عمودى شيرازى « 5 » در اين باب فرموده است :
چه بايد نازش و بالش ز اقبال و ز ادبارى * كه تا چون ديده بگشايى نه اين مانى نه آن بينى
هامش
( 1 ) . اصل : رفع .
( 2 ) . اصل : مىستادند .
( 3 ) . اصل : كذا .
( 4 ) . اصل : مردم .
( 5 ) . از اين شاعر در فرهنگ سخنوران ذكرى نيست .