چون قيصر به نظر سلطان فريدون فرّ آمد به قيصر گفت قدرت ايزد تعالى و قوّت دين محمد مصطفى - صلى اللّه عليه و آله الاتقيا - را دربارهء خود مشاهده و ملاحظه نمودى . اكنون اگر از كيش نصارى و يهود و صابئون تبرّى نمايى مرا به منزلهء برادر بل به رتبهء پدر والاگوهر خواهى بود ، و الا به تو رسد آنچه به عساكر رسيد .
قيصر گفت اگر تاجرى به فروش و اگر قصابى بكش و اگر پادشاهى ببخش .
سلطان فرمود كه بازرگان و قصاب نيستم بلكه پادشاهم و فورا فرمود تا بند گران از وى برداشته مخلع نمودند و كرسى زرين در جنب تخت سلطنت وى گذاشته قيصر را جلوس داد و چند روز متوالى و متواتر جشنهاى فرخنده كرده مجلس بزم بر روى قيصر برآراست .
آنگاه قيصر متقبل و ملتزم شد كه مادام الحيات هر روز ده هزار مثقال طلا به رسم خراج به ديوان صاحب تخت و تاج عايد گرداند و برين جمله مواثيق وثيق و عهود و پيمان مؤكد به ايمان به ميان آورده قيصر را رخصت انصراف ارزانى داشت و نامهها مشعر بر وقوع اين فتوحات گرانمايهء نامدار به حكّام و ولات بلاد و امصار در قلم آورده مصحوب مسرعان روانه گردانيد .
برخى از اصحاب تواريخ روايت كردهاند كه به رغبت سلطان قيصر [ به ] شرف اسلام مشرّف شده و دختر نيك اختر خود را به حبالهء نكاح سلطان آورد ، و فرقه [ اى ] برين نسق گفتهاند كه چون قيصر گفت اگر تاجرى به فروش و اگر قصابى [ 59 الف ] بكش و اگر پادشاهى ببخش ، سلطان گفت :
« حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ . »
تشبيب رخسار شاهد سخن
در وصاياى خواجه نظام الملك مسطور است كه چون سلطان به حرب قيصر مىرفت استخلاص و تسخير چند قلعه از قلاع گرجستان را به شاهزادهء اقبالمند ارجمند ملكشاه حواله فرموده مرا در خدمتش فرستاد و در يكى از آن قلاع كه از كمال رفعت و متانت مصدوقهء
« وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ »
بود و حسّ بصر در ارتقا بر شرفات وى به عجز اعتراف مىنمود .