را مسخر ساخت و نامه به پدر نوشت كه گماشتهء اردوان را در فارس به قتل رسانيده و رفته رفته بابك ، شاپور برادر اردشير را در فارس پادشاه كرد و خود به موت طبيعى درگذشت .
اردشير لشكر به فارس برد و با شاپور ، برادر خود ، محاربه نمود . امراى شاپور را گرفته نزد اردشير بردند . اردشير شاپور را گرفته در قلعهء اصطخر محبوس نمود و امراى بىوفا را بكشت و كرمان را نيز به حيطهء تصرّف آورده ملوك اطراف را قهر كرد .
اردوان در آن وقت به غبوق و صبوح در صباح و رواح مشغول گشته از امور ملك غافل بود . چون خبر خروج اردشير قرع سمع او نمود نامهء خشونتآميز به اردشير نوشت كه شمشير به گردن آويخته به درگاه حاضر شو ، تا هر ملك كه خواهى به تو ارزانى [ 34 الف ] دارم . و الا چنين و چنان كنم .
اردشير در جواب نوشت كه زود باشد كه سرت از تن جدا كنم . چه دولت امرى است عطايى حق تعالى . ملك خود به كسى دهد كه به عمارت بلاد و رفاه كافهء عباد كوشد . اكنون حسب الارث « 1 » و الاستحقاق من وارث ملكم . بعد از تواتر نامه و پيغام كار به رزم انجاميد . چون هر دو پادشاه ذى جاه با يكديگر مقابل گرديدند تيرى چون بر قضا به اردوان رسيده وداع ملك و دولت نمود و خزاين و ممالك اردوان به آسانى هر چه تمامتر به اردشير رسيد .
سلاطين اطراف غواشى اطاعت وى را بر دوش جان و رقاب اذعان كشيدند و به غير از حاكم بحرين كسى كه سر از ربقهء بندگى وى كشد باقى نماند .
لاجرم اردشير لشكر به بحرين كشيد . ملك بحرين به محض خبر توجه اردشير خود را از قلعه به زير انداخته هلاك شد و بحرين نيز ضميمهء ولايات ديگر گشت . آنگاه به مداين رفته تاج و تخت شاهى را به فرزند خود شاپور سپرد . گويند از پادشاهانى كه تمامت ربع مسكون را تسخير نمودند يكى اردشير بود و از سخنان اوست كه :
« من اردشير المؤيد ذى البهاء ملك الملوك وارث العظماء الذين هم حملة
هامش
( 1 ) . اصل : الارب .