ساحتى ديد از جوش رياحين الوان و اشتباك و امتزاج سنبل و ضيمران موّاج و هواى جنت آسايش مورث مسرّت و ابتهاج . [ لا ] له و خيرى در هر گوشه هزار چراغ افروخته و دل عنادل و بلابل بر آتش گل سپندوار سوخته .
هوا كارگاهى بد از خزّ ادكن * زمين فرشى از ديبه خسروانى
شاپور را قابليت آن مكان خوش افتاده فرمود تا سراپردهء عظمت كشيده در آنجا قبهء بارگاه به قمهء ماه برافراشتند . مقارن حال پيرى نژند به نظر شاه ارجمند آمد كه در آن صحرا مىرفت . وى را طلب داشته گفت مىخواهم در اين مكان شهرى بسازم . پير گفت وقتى شهر ساخته شود كه من دبيرى بياموزم . شاپور موبد موبدان را بخواند و گفت اين پير را مىبايد در عرض يك سال خوانندگى و نوشتن آموخته نزد من آرى . آنگاه فرمود تا فرامين به حكام بلاد قريبه در قلم آوردند كه بنايان چابكدست و معماران مؤسس مهندس با چندين مرد كار روانه نمايند و مسرعان جاده به هر طرف ارسال گردانيد و بعد از حضور ايشان طرح چهار شهر در كوهگيلويه و خوزستان افكند .
يكى دهدشت .
دويم ارّجان .
سيوم زيدان .
چهارم ماهىروان .
بعد از اندك زمانى استادان بنّا شهرها را در كمال خوبى به اتمام رسانيدند و موبد موبدان نيز پير را به حليهء خواندن و نوشتن مزيّن ساخته به حضور شاه آورد .
شاپور گفت اى پير بىتدبير
« إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ »
، اينك آنچه بالقوه [ در ] مخيلهء تو نبود از مكمن قوّت به فعل آوردم و حكومت اين شهر را به تو ارزانى داشتم . آنگاه امر فرمود تا مركب به اعزاز روانهء شيراز گرديد .
چون چند روزى در شيراز توقف نمود خواست تا بر اوضاع النيانوس قيصر روم كه در آن روزها سر از ربقهء فرمانبردارى و خراجگزارى كشيده بود ، مطلع شود .
به وضع تجّار به ديار روم رفته روزى در مجلس قيصر بر سر خوان نشسته بود .
خوانسالار صورت [ 35 ب ] شاپور را كه مصوّران در ظروف نگاشته بودند ، شناخته