كرد ، چون از ملك او پنج سال بگذشت سوخرا ملك را ضبط كرده بود و كار فرو - گرفته و بىمشورت قباد كارها مىساخت . قباد از او به تنگ آمد ، با اميرى از اركان دولت ، شاپور نام ، گله كرد و گفت : من نشانهاى بيش نيستم ، باقى كار جمله سوخرا راست . [ 28 - ر ] شاپور گفت : شاه را انديشه نبايد كرد . من فردا كار او را كفايت كنم . روزى « 1 » ديگر سوخرا به بارگاه آمد . شاپور روى به وى آورد ، گفت :
چرا حدى « 1 » خود نمىشناسى و خود را فراموش كردهاى ؟ و بى [ فرمان ] شاه در كارها مداخلت مىكنى ؟ و كمر از ميان بگشاد و در گردن او كرد و كار او بساخت ، و قباد از وى برست و كار به شاپور سپرد و حقوق قديم را به يك اثر غضب ناچيز كرد ، تا عاقلان را معلوم شود كه خدمت ملوك مظنهء اخطار است و ملازمت بساط سلاطين كارى دشوار . طريق سلامت طلبان آن است كه از خدمت ملوك اجتناب نمايند تا از بلاى سياست ايشان مصون مانند .
شعر
در خدمت ملوك خطرها بود عظيم * از بهر منفعت نتوان خورد خون خود
هرچند فضل تو به جهان در سمر شده است * ايمن مباش از خطرات جنون خود
چون قباد در ملك متمكن شد و قوت گرفت ، سيرت خود را بدل كرد و از جادهء معدلت بيرون رفت ، بدان را بركشيد و نيكان را مقهور كرد . خلق را كار به جان و كارد به استخوان رسيد . جمله با يكديگر متفق شدند و او را خلع كردند . و برادرى داشت جاماسب نام ، او را به پادشاهى نشاندند . جاماسب از شعاع سعادت و فر ايزدى نصيب نداشت و در ضبط ملك دولت رأى او از اصابت دور بود . قباد را به بزرجمهر داد كه پسر سوخرا بود تا او را به انتقام پدر بكشد ، و ندانست كه بزرجمهر از آن عاقلتر است كه بر امثال چنين جرأت قيام نمايد . بزرجمهر جانب قباد را رعايت كرد . جاماسب با بزرجمهر بد شد و قصد او كرد . بزرجمهر با قباد گفت : مصلحت در آن است كه به ملك هياطله التجا سازيم و از وى مدد طلبيم . به ملك هياطله پيوستند ، مقدم او را به اعزاز و اكرام پيش آمد و خدمتهاى [ تمام ] به جاى آورد و لشكر بسيار با وى روانه كرد . چون قباد لشكر كشيد ، اعيان و اركان
هامش
( 1 ) - ياء حرف اضافه است .