شعر
ظالم كه كباب از دل درويش خورد * چون درنگرى ز پهلوى خويش خورد
دنيا عسل است هر كه زو بيش خورد * خون افزايد تب آرد و نيش خورد
اين حكايت مر پادشان عهد و ملوك روزگار را تنبيه است بر تربيت بندگان خوب سيرت نيكو اعتقاد ، كه در خوف و رجا و شدت و رخا « 1 » خود را سپر تيغ دفع نوايب حضرت سازند و در حيات و ممات دم وفا زنند . و مدت پادشاهى فيروز بيست و هشت سال بود .
بلاش بن فيروز -
چون پادشاه شد ، امور مملكت به سوخرا « 2 » وزير پدرش سپرد و او بر وفق دانش و قضيت خود سلك ملك را منتظم مىداشت . بدان سبب عالم معمور و دلها مسرور بود ، و در سواد عراق شهرى بنا كرد نام آن بلاش آباد ، و در آن مدت برادرش قباد ازو بگريخت و به خاقان ترك پيوست و در راه كه مىرفت در شهرى اسفرايين « 3 » در سراى دهقانى فروآمد . دهقان اگرچه او را نشناخت اما شرط مهماندارى به جاىآورد . و دهقان را دخترى صاحب جمال بود به وى داد . قباد با آن دختر جمع شد . دختر حامله گشت ، و قباد به جانب خاقان رفت . دختر بعد از نه ماه پسرى زاد كه در جمال نوش بود . بدين سبب او را نوش روان نام كردند . و قباد چهار سال در تركستان بماند ، بعد از آن خاقان لشكرى با وى فرستاد تا ملك مستخلص گرداند . چون قباد بدين ديه « 4 » رسيد و آن پسر را بديد و حظ شادى از مشاهدهء او برداشت ، همان روز از ايران شهر قاصدى برسيد و او را خبر وفات برادر داد و بشارت داد كه اهل عجم او را مىطلبند تا تاج و تخت به وى سپارند . قباد آن پسر را به فال گرفت و او را با خود به مداين برد و ملك را در تصرف آورد و سوخرا را برقرار بداشت . و مدت پادشاهى بلاش چهار سال و يك ماه بود .
قباد بن فيروز -
چون پادشاه شد به عدل و داد مشغول گشت و عالم آبادان
هامش
( 1 ) - م : و بلا در خاطر . متن از « با » .
( 2 ) - همچنين است در كامل ( 1 : 409 ) .
( 3 ) - شهر اسفرايين ، ياء حرف اضافه است .
( 4 ) - با : به اسفرايين .