بزرگ را به سجستان فرستاده بود و آن ولايت به دو داده . به مدد پادشاه هياطله خروج كرد و برادر را بكشت و پادشاه شد .
فيروز بن يزدجرد -
پادشاه عادل جوانمرد بود . در ايام او قحطى پديد آمد و به هفت سال طول بكشيد . در آن وقت خراج از رعيت برداشت و چنان كرد كه در همهء ممالك وى هيچ كس از درويش و توانگر شبى گرسنه نخفت . چون اثر عدل او درهمهء عالم ظاهر شد ، خداى تعالى آن تنگى را به فراخى نعمت بدل گردانيد و بارانهاى رحمت بباريد و ارزانى شد ، و گفتهاند : « سلطان عادل خير من مطر وابل » « 1 » .
شعر
چو شه عادل بود ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال
حكايت - در آن وقت كه فيروز به مدد خشنواز ملك هياطله بر هرمز ظفر يافت و پادشاه شد ، اين خشنواز بر رعيت خود ظلم و تعدى اساس نهاد و سيرت قوم لوط پيش گرفت . خلق از آن معنى به فرياد آمدند و به حضرت فيروز داد خواستند . فيروز به نزديك او رسول فرستاد و گفت : ترا بر من حق است و ليكن حق خداى بيش است از حق تو ، و اين خلق از تو تظلم مىكنند ، اگر دست از اين فعل مذموم بدارى ، ميان من و تو عهد مستحكم است و اگر برين اقدام ننمايى بيايم و دمار از ديار تو برآرم . خشنواز به سخن او التفات نكرد . فيروز لشكر كشيد و قصد او كرد . چون او را خبر شد با اعيان لشكر مشورت كرد و گفت : من مىدانم كه مرا با لشكر فيروز طاقت مقاومت نيست . اميرى از امراى او گفت : اگر پادشاه زن و فرزند مرا قبول كند كه بعد از من چنان دارد كه مرا از حال ايشان فراغ كلى حاصل آيد من شر فيروز و لشكر او را كفايت كنم . خشنواز به حضور معارف ، ايشان را تكفل كرد و مال بسيار به ايشان داد . آن امير دست خود ببريد و استقبال ايشان كرد و به راه گذر فيروز نشست و خود را بر وى عرضه كرد . فيروز وى را بشناخت ، گفت : اين چه حالت است ؟ گفت : من مدتى خشنواز را ملامت « 2 » مىكردم و پند مىدادم كه تاب مقاومت فيروز ندارى ، مصلحت آن است كه در مصالحت كوشى ،
هامش
( 1 ) - يعنى پادشاه عادل بهتر است از باران درشت قطره .
( 2 ) - با : ملازمت .