بر فراز مسند شاهى و فرمان گسترى * ملك و ملت زيردست و اسب دولت زيرران
و آدينه نوزدهم ربيع الاول سنهء ثلث و سبعمائه ( 703 ) از شهر تبريز بر پشت پيل نشسته بيرون آمد و تا ميدان برآمد و در چهارم ربيع الاخر به سراى حومه رسيد و بر كنار هولان موران قشلامشى فرمود و پير يعقوب تبريزى و حبيب مريد شيخ رشيد و سيد كمال الدين و ناصر الدين ايلچى قاان را به سبب دعوى شهزاده الافرنگ و كراماتى كه گفته بودند آنجا به ياسا [ 201 - ر ] رسانيدند .
و شب آدينه دوازدهم جمادى الاخر كرامون خاتون نماند و مرقد او را به تبريز بردند ، و چون او در غلو جوانى بود و از عمر تمتع نيافته ، پادشاه را مرگ او بغايت سخت آمد و از آن واقعه متألم خاطر گشت و بسيار بگريست و بعد از آن روى به حاضران كرد و فرمود : در جهان چه كار است كه از آن صعبتر و دشوارتر نيست ؟ امرا گفتند : زبون دشمن و اسير ياغىشدن . جمعى گفتند : درويشى ، و گروهى گفتند : مردن . پادشاه فرمود : سختر كارى زادن است و به دنيا آمدن ، از آنكه جمله بلا و عنا و مشقات و زحمات در تحت حيات است و اگر وجود نبودى هيچ دشوار نبودى ، و در جهان هيچ آسايش آدمى را چون مرگ نيست ، بدان دليل كه چون دو كس به راهى روند ، يكى دود و يكى رود ، كدام آسودهتر باشد ؟ گفتند : آنكه رود . گفت : اگر يكى رود و يكى نشسته ، كدام آسودهتر باشد ؟ گفتند : آنكه نشسته . گفت : اگر يكى نشسته باشد و يكى خفته ، كدام آسودهتر باشد ؟ گفتند :
خفته ، گفت : پس برين قاعده مرده از خفته آسودهتر باشد ، و رستگارى نفوس و فايدهء كلى در خلاص از تنگناى طبيعت است و هيچ بند و زندانى و دوزخ و عذابى سختتر از جهل و دوستى دنيا نيست ، و اگرچه دنيا دوزخ مردان خداست و آخرت بهشت ايشان ، جاهل قطعا نخواهد كه از زندان طبيعت خلاص يابد و از غايت جهل مرده جان را داند و زنده تن را ، و نداند كه حال بر خلاف آن است ، و تفاخر و مباهات به انواع جهل و حماقت كند و نداند كه مرگ حالتى پسنديده است و محض عدل ، چه اگر پدران نمردندى مناصب و اموال و بزرگى و پادشاهى كى به فرزندان رسيدى ؟ و اگرچه مرگ پدران صعب و دشوار است ، ليكن به سبب ( 1 ) - عبارت در همهء نسخهها مغشوش است .