تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
و در تمامت شهرهاى ممالك ايران زمين منارها را پلاس درپوشيدند و در بازارها و شوارع و ميدان كاه و خاكستر ريختند و بزرگ و كوچك ، مرد و زن جامه‌ها دريده و پلاسها پوشيده ، هفت روز تعزيت داشتند و مرقد شريفش را به موضع شم « 1 » تبريز به عتبهء عاليه دفن كردند و در آن روز اين ضعيف در آن عزا اين مرثيه بخواندست :
اى دل كناره جوى ز خلق اندرين جهان * روسوى امر نه « 2 » كه جهان نيست جاودان آنجا قرار هم مكن اى دل كه خلق و امر * غيراند ، و هان به غير ممان اندرين جهان چشم نظر تو بازكن از عقل مستفاد * بنگر تويى به چشم كسى را همين و آن مىدان كه تو مسافرى و هست مرترا * در هر قدم ز ديده نظرهاى بىكران دنيا رباط دان و درو بر گذاره خلق * شرط است كز رباط رود كاروان دوان عاقل كسى كه وصل « 3 » جهان كرد مر ورا * انديشهء فراق روان از درون جان وا حسرتا كه بر سر صد گنج سيم و زر * باشى به وقت مردن بىبرگ و ناتوان گر مفلسى و ضعف نخواهى به روز حشر * در نه قدم تو در ره و ره رو چو ره روان كآن وادى مخاطر و بحرى است بس عميق * از علم‌ساز كشتى و از عرف بادبان كان را كه علم نيست درين راه عارى است * وان را كه عرف نيست چه گرگ او و چه شبان گرچه درين زمانه ز علم و ز معرفت * نامى است بىنشان و بر اهل اين زمان وان را كه مايه ايست چه او و چه مفلسى * و آن را كه پايه ايست چه او و چه نردبان منگر به سوى خلق و ره امر پيش‌گير * زان پيش كز تو بيش نيابد كسى نشان برخيز عاشقانه و « دع نفسك و تعال » « 4 » * كاينجا نمىدهند كسى را بسى امان در پيش قهر موت چه سلطان و چه گدا * چه طفل شيرخواره و چه پير و چه جوان اين است باورت ز من اين اعتبارگير * زين موت ايلخان جهان شاه كامران سلطان تاج‌وران غازان نامجوى * شاه جهان‌گشاى شه پادشه نشان سلطان ربع مسكون غازان عادل آنك * كسريش بود چاكر و داراش پاسبان عالم بهشت بود و چو رضوان جمال او * رضوان بهشت خلدو برون رفت از جهان
هامش
( 1 ) - پ : شام . همان محلى است كه امروزه شنب غازان ( شام قازان ) گويند و يكى از كويهاى تبريز است . ( 2 ) - پ : سوى امر و نهى . ( 3 ) - پ : قيد . ( 4 ) - يعنى نفس خود بگذار و بيا .