و در تمامت شهرهاى ممالك ايران زمين منارها را پلاس درپوشيدند و در بازارها و شوارع و ميدان كاه و خاكستر ريختند و بزرگ و كوچك ، مرد و زن جامهها دريده و پلاسها پوشيده ، هفت روز تعزيت داشتند و مرقد شريفش را به موضع شم « 1 » تبريز به عتبهء عاليه دفن كردند و در آن روز اين ضعيف در آن عزا اين مرثيه بخواندست :
اى دل كناره جوى ز خلق اندرين جهان * روسوى امر نه « 2 » كه جهان نيست جاودان
آنجا قرار هم مكن اى دل كه خلق و امر * غيراند ، و هان به غير ممان اندرين جهان
چشم نظر تو بازكن از عقل مستفاد * بنگر تويى به چشم كسى را همين و آن
مىدان كه تو مسافرى و هست مرترا * در هر قدم ز ديده نظرهاى بىكران
دنيا رباط دان و درو بر گذاره خلق * شرط است كز رباط رود كاروان دوان
عاقل كسى كه وصل « 3 » جهان كرد مر ورا * انديشهء فراق روان از درون جان
وا حسرتا كه بر سر صد گنج سيم و زر * باشى به وقت مردن بىبرگ و ناتوان
گر مفلسى و ضعف نخواهى به روز حشر * در نه قدم تو در ره و ره رو چو ره روان
كآن وادى مخاطر و بحرى است بس عميق * از علمساز كشتى و از عرف بادبان
كان را كه علم نيست درين راه عارى است * وان را كه عرف نيست چه گرگ او و چه شبان
گرچه درين زمانه ز علم و ز معرفت * نامى است بىنشان و بر اهل اين زمان
وان را كه مايه ايست چه او و چه مفلسى * و آن را كه پايه ايست چه او و چه نردبان
منگر به سوى خلق و ره امر پيشگير * زان پيش كز تو بيش نيابد كسى نشان
برخيز عاشقانه و « دع نفسك و تعال » « 4 » * كاينجا نمىدهند كسى را بسى امان
در پيش قهر موت چه سلطان و چه گدا * چه طفل شيرخواره و چه پير و چه جوان
اين است باورت ز من اين اعتبارگير * زين موت ايلخان جهان شاه كامران
سلطان تاجوران غازان نامجوى * شاه جهانگشاى شه پادشه نشان
سلطان ربع مسكون غازان عادل آنك * كسريش بود چاكر و داراش پاسبان
عالم بهشت بود و چو رضوان جمال او * رضوان بهشت خلدو برون رفت از جهان
هامش
( 1 ) - پ : شام . همان محلى است كه امروزه شنب غازان ( شام قازان ) گويند و يكى از كويهاى تبريز است .
( 2 ) - پ : سوى امر و نهى .
( 3 ) - پ : قيد .
( 4 ) - يعنى نفس خود بگذار و بيا .