كرد و دختر خويش اولجاى قتلغ را نامزد شهزاده بسطام فرمود ، و اين ضعيف بر سبيل تهنيت اين قصيده در آن طوى به شرف استماع رسانيد :
در مدح سلطان محمود غازان طاب ثراه
شكر يزدان را كه از تأييد دور آسمان * يافت صحت ذات پاك خسرو صاحب قران
پادشاه ربع مسكون خسرو كشورگشاى * شاه دريا آستين سلطان گردون استوان
شاه غازان بن ارغون بن اباقاى بن * شه هولاكو خان تولوى خان بن چنگيز خان
خسرو عادل سليمان زمان جمشيد عصر * كسرى ثانى غزان محمود سلطان جهان
مالك ملك ملوك هفت كشور آنكه هست * قامع اعداى دين و مهدى آخر زمان
آنكه بر درگاه او بسته كمر در خدمتاند * صد چو كيكاوس و چون فغفور وجم و اردوان
او چو خورشيد است و ديگر پادشاهان همچو نور * همچو جسم است اين جهان و او در جهان جان جهان
آفتاب است او به عدل و آسمان است او به فضل * نزد فضل و عدل او چه اسكندر و نوشيروان
ذات او نفس امان شد باورت نبود ببين * كز حوادث مملكت ديگر نمىخواهد امان
ديدهء دوران نديده همچو او كشورگشاى * مادر ايام نازاده چو او گيتى ستان
بر در كرياس قدرش صد كشيكتن همچو ماه * بر سر ايوان جاهش صد چو كيوان پاسبان
اى زرزم و بزم تو دستان و حاتم گشته طى * وى ز دست و دل فزون صد باره از دريا و كان
در جهان نامد چو تو زيبندهء تاج و سرير * بر زمين سلطان چو تو ديگر نبيند آسمان
تا اساس عدل و اسباب جهانداريت ديد * خسرو انجم گرفت انگشت حيرت در دهان
چون قضا تيغ تو بر دشمن هميشه كارگر * چون قدر حكم تو بر آفاق پيوسته روان
از پى خدمت فرستد نيز خاقان از خطا * پيل جنگى نيز هم چيپالت از هندوستان
شير و ببر پيل جنگى با پلنگ و رنگ گور * گشته از عدلت قرين يكدگر چون دوستان
در مديحت منطق فخر بناكت طوطى است * از گلستان معانى و بيان شكرفشان
تا بيارايند هر شب سقف اين نيلى حصار * تا ربايد خود به زخم تيغ از شب طيلسان
عمر بادت بىحد و گنج و سپاهت بىشمار * دولتت بىانتها لطف و عطايت بيكران