بى شاه ماند مسند شاهى و تخت وتاج * ناگاه شد برون ز جهان خسرو جهان
ماه سپهر ملك بدان شاه نامجوى * بىنور شد زمين چو بشد مه ز آسمان
جان جهان بد آن شه در لطف و حسن خلق * عالم ز عدل او شده چون باغ و بوستان
از نوبهار باغ جوانى نخورده بر * بىبرگ شد ز مرگ و فروريخت چون خزان
عالم سياه گشت چو خلق پلاس پوش * تا گشت آفتاب جهان در تتق نهان
گويى چه حادثه است كه واقع شد از فلك * ميزان روزگار كجا رفت خان غزان
آهى به درد از دل پر خون برآوريد * يادآوريد چاغ غزان از درون جان
دردا كه نيست چاره بجز سوختن ز هجر * وز سوختن چه فايده جز ساختن بدان
كآيد ز گردش فلك واشگونه گرد * ز اضعاف حادثات درين آخر الزمان
بادا بقاى شاه جوانبخت نامجوى * خربنده خان « 1 » و جمله خواتين كامران
شهزادگان عصر و اميران نامدار * با سروران دهر و وزيران كاردان
در دولت و سعادت حق گشته مشتغل * هر يك به كامهء دل خود عمر بىكران
داستان سلطان محمد اولجايتو خان بن ارغو خان بن اباقا خان و خواتين و فرزندان او
سلطان محمد از اروك خاتون دختر ساروجه از قوم كرايت برادر دوقوز خاتون در وجود آمد در بهترين وقتى از اوقات و خجستهترين ساعتى از ساعات ، روز سهشنبه دوازدهم ذوالحجه سنهء ثمانين و ستمائه ( 680 ) به طالع مسعود برج جوزا ، در ميان مرو و سرخس در موضع بيابان بىآب بودند ، در حال باران بسيار باريد چنان كه همهء صحرا آب گرفت . مدت هفت روز مقام كردند از آب بازماندگى نبود بدان سبب كه قدم ميمونش مبارك بود نام اولجاىتو « 2 » كردند . بعد از مدتى جهت آنكه عادت مغول چنان است كه پسرانى را كه عزيز باشند نام بگردانند چشم زخم را ،
هامش
( 1 ) - پ : اولجاى خان .
( 2 ) - اولجايتو واژهء تركى است مركب از اولجاى + تو يعنى صاحب مرحمت و لطف و پادشاه بزرگ و مبارك . ر ك : سنگلاخ و كتاب حاضر ص 475 .