و از آن جانب باجى نويان ، ياقون نويان و اسان طوغان و بايماس و باينال « 1 » با لشكر مشغول در مقابله آمدند و بر در چين از مضافات اصفهان مصاف دادند . غياث - الدين علىرغم برادر با ايلچى پهلوان عنان برتافت و به هزيمت به لرستان رفت ، و چون لشكر به يكديگر حملهكردند ، دست راست مغول دست چپ سلطان برداشت و تا لرستان بدوانيد و دست راست سلطان دست چپ مغول را برداشت و تا خوار رى بدوانيد و هيچكدام را از يكديگر خبر نبود ، و لشكرها بهم برآمدند و سلطان در قلب ماند و علم او از جاى برفت و از جوانب به دو محيط شدند و اتابك ركن الدين ابو الفتح علاء الدوله مسد ( ؟ ) در آن جنگ كشتهشد و سلطان جنگهاى سختكرد تا از ميان بيرون جست و به جانب لرستان افتاد و در دره مقام كرد و هزيمتيان متفرق به وى مىپيوستند ، و اهل اصفهان بعضى بر آن بودند كه سلطان را هلاككردند .
ناگاه مبشران آمدند كه سلطان مىرسد . اهالى اصفهان استقبال كردند و خرميها نمودند . چون نزولكرد ، به جهت آنكه با اكثر حشم در خشم بود فرمود تا جوانان را مقنعهء زنان بر سر انداخته گرد شهر بگردانيدند ، و اين حادثه در رمضان سنهء اربع و عشرين و ستمائه ( 624 ) بود ، و سلطان بعد از آن به جانب تبريز رفت و به استعداد رفتن به گرج مغول شد .
و در روم سلطان عز الدين كيكاوس بن كيخسرو بن قليج ارسلان بود ، در اين سالهاى مذكور به مرض سل وفات يافت و برادرش علاء الدين كيقباد را كه در قلعه محبوس بود [ 163 - ر ] بيرون آوردند و به پادشاهى نشست ، چه پسر او طفل بود ، و عم او صاحب ارزن الروم مخالفت نمود . ملك اشرف صاحب اخلاط ميان ايشان مصالحت كرد ، و در ديار بكر سلطان بدر الدين لؤلؤ بود ، و درين سالها قلعهء شوش را محاصره كرد . به سبب آنكه صاحب آنجا وارانعقر ( ؟ ) عماد الدين زنگى بن ارسلانشاه به تبريز پيش اتابك اوزبك رفتهبود و اتابك او را اقطاعى داده و ملازم خود گردانيده .
بر جمله مدتى آن را حصارداد و فتح ميسر نشد . بدر الدين لشكر را بگذاشت و خود با موصل آمد . چون اهل قلعه مضطر شدند بسپردند .
و در سنجار قطب الدين محمد بن عماد الدين زنگى بن قطب الدين مودود بن آقسنقر حاكم بود ، وفات يافت و پسرش شاهنشاه قايممقام شد . و در ديگر شهرهاى
هامش
( 1 ) - اين نامها در كتاب سيرت جلال الدين نيز آمده . ر ك : كتاب مذكور ، ص 167 .