تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
سلطان از آنجا متوجه بغداد شد به انديشهء آنكه الناصر لدين اللّه او را در باب دفع اعدا مدد دهد ، و به اعلام وصول خويش رسول فرستاد . خليفه چون از پدر و جدش رنجيده بود ، قوشتمور را از بندگان خود با بيست هزار مرد فرستاد تا سلطان را از نواحى ممالك او برانند و به جانب اربيل كبوتر روانه كرد تا مظفر الدين گو كبرى با ده هزار سوار برود و سلطان را از ميانه برگيرند . قوشتمور پيش از وصول لشكر اربيل به كثرت عدد خود وقلت مدد سلطان مغرور گشته برفت . چون سلطان نزديك شهر رسيد ، به قوشتمور پيغام فرستاد كه تصور ما از مبادرت بدين جانب پناه و استيمان است به ظل ظليل خليفه ، جهت آنكه خصمان قوىدست ، دست بر آورده‌اند و هيچ لشكر را طاقت مقاومت ايشان نه . اگر از خليفه به قبول اجابت و تربيت مستظهر شوم دفع آن مستوليان كار من است . قوشتمور بدان سخن التفات نكرد و صف كار زار برآراست . سلطان را نيز محاربت ضرورى شد و لشكر او عشر لشكر بغداد نبود . تعبيه‌كرد و قومى را در مكامن بداشت و خود با پانصد سوار دو سه بار بر قلب و جناح ايشان حمله كرد و روى بگردانيد ، تصور هزيمت كردند و در عقب او برفتند . چون به موضع كمين رسيدند ، لشكر سلطان از مكامن بيرون‌آمد و قوشتمور در ميانه كشته شد و لشكر منهزم با بغداد رفت . سلطان به راه دقوق براند و آتش تاراج در آن نواحى زد و بر تكريت بگذشت . جاسوسان رسيدند كه مظفر الدين كوكبرى با لشكرى مىرسد و بر مقدمه حملى روان كرده تا به حيلت بر سلطان زند . سلطان [ 162 - ر ] با سوارى چند مبارز تاختن برد ، ناگاه او را دستگير كرد . سلطان عفو فرمود ، و مظفر الدين از صادرات افعال استغفار كرد و اظهار تأسف نمود . سلطان به ازاى آن معذرت به انواع اعزاز و اكرام اجازت مراجعت فرمود ، و سلطان از آن نواحى به حدود آذربيجان روان‌شد . و در آن وقت اتابك اوزبك پسر جهان - پهلوان حاكم تبريز بود . منكوحهء خود ملكه خاتون دختر سلطان طغرل سلجوقى را در تبريز بگذاشت و به قلعهء النجه « 1 » گريخت . سلطان در شهور سنهء اثنين و عشرين و ستمائه ( 622 ) به ظاهر تبريز نزول
هامش
( 1 ) - پ : اولجه ، ر ك : سيرت جلال الدين ، تصحيح مجتبى مينوى ، ص 149 .