كردند و غنيمت بسيار آوردند و پيش راى كوكارسنكين فرستاد و خطبهء دختر او كرد . اجابت نمود ، پسر را با لشكر و دختر نزد سلطان فرستاد . سلطان آن پسر را به قتلغ خان موسوم گردانيد . و حاكم ولايت سند اميرى بود قباجه نام ، و دم سلطنت مىزد و ميان او و راى كوكارسنكين عداوت و منازعت قايم بود و در يك فرسنگى شهر اوجه به كنار آب سند لشكرگاه داشت ، با بيست هزار مرد سلطان اورنگ نامى را با لشكرى به قصد او فرستاد . اورنگ با هفت هزار مرد شبيخون كرد . لشكر قباجه منهزم گشتند و قباجه در كشتى به قلعهء اكروبكر كه در جزيره است گريخت و اورنگ در لشكرگاه قباجه فروآمد و بشارت فرستاد تا سلطان بيامد و در بارگاه او نزول كرد و قباجه از اكروبكر منهزم به مولتان شد . سلطان چون هوا گرمشد عزم يايلاق كوه جودى كرد به حدود بلاله و بنگاله ، و در راه قلعهء بسىرام « 1 » را حصارداد و در آن جنگ تيرى بر دست سلطان آمد . قلعه بگرفتند و اهل آنجا را بكشتند . چون از آنجا بازگشتند ، گذر بر ظاهر مولتان بود . قباجه به مصاف بيرون آمد . سلطان با او چه آمد . اهل آنجا به جنگ پيش آمدند . سلطان آتش در شهر زد و به جانب هندوستان رفت . فخر الدين سالارى از قبل قباجه حاكم آنجا بود و لاچين ختايى سرلشكر او . لاچين پيش اورخان كه مقدمهء سلطان بود بيرونآمد و كشتهشد و فخرالدين با تيغ و كفن به خدمت آمد . سلطان در شهر رفت و يك ماه مقامكرد و فخرالدين را نواخته امارت هندوستان برو مقرر داشت و به دبول رفت و به موضع قلعه مسجد جامع بنياد نهاد و لشكرى را به رسم تاختن به نهر واله فرستاد . در اثناى آن حالت از جانب عراق خبر [ 161 - ر ] رسيد كه برادرش سلطان غياث الدين در عراق تمكن يافته است و اكثر لشكريان بلاد هواى خدمت سلطان جلال الدين دارند ، و براق حاجب شهر گواشير كرمان را در حصار گرفته ، از آنجا به راه مكران حركت فرمود .
چون خبر وصول سلطان به براق حاجب رسيد نزلها فرستاد و استبشار نمود .
چون سلطان برسيد دختر او را نكاحآورد و كوتوال قلعهء گواشير كليد حصار به خدمت سلطان آورد . و سلطان در سنهء احدى و عشرين و ستمائه ( 621 ) بر قلعه رفت و آنجا زفاف ساخت و از آنجا روى به فارس آورد و رسول پيش اتابك سعد
هامش
( 1 ) - پ : بسررام .