گفته شد و از آن پسرش سلطان جلال الدين تا آن زمان كه از سند بگذشت و از دست لشكر مغول خلاصيافت . در ميان آب بيشه يك دو روز « 1 » توقفنمود تا قريب پنجاه مرد كه روزگار ايشان را فرا آب نداده بود به دو پيوستند و خبريافتند كه جمعى از رنودهنود سوار و پياده به دو فرسنگى منزلگاه سلطان به دزدى و فساد مشغولاند . سلطان ناگاه بر سر ايشان شبيخون برد و اكثر را هلاككردند و چهارپاى و سلاح ايشان بستدند ، و جمعى ديگر از هر گوشه بديشان ملحق شدند و خبر آمد كه از لشكر هنود قريب چهار هزار مرد درين حدوداند . سلطان با صد و بيست مرد بر ايشان دوانيد و اكثر را به شمشير گذرانيد و لشكر خود را از آن غنيمتساز بازديد « 2 » كرد .
و چون خبر انهزام سلطان به هندوستان رسيد از كوه بلاله و بنگاله شش هزار سوار جمعشدند و قصد سلطان كردند . سلطان با سوارى پانصد پيش ايشان باز رفت و مصاف داد و بيشتر را نيست گردانيد و بعضى پيش او آمدند ، و لشكر او قريب سه هزار شد . آنگاه متوجه دهلى گشت . چون به سرحد رسيد ، رسولى را به سلطان شمس الدين فرستاد كه چون در سوابق ايام حق جوار ثابت گشته ، اگر از جانبين در سرّا و ضرّا معاونت و مظاهرت يكديگر رود ، مناسب مروت باشد ، و التماس تعيين موضعى كرد كه روزى چند مقام كند . چون وفور بطش و شطط سلطان در جهان مشهور بود و سلطان شمس الدين چند روز در جواب تأمل مىنمود و خاتمت عاقبت مىانديشيد ، عاقبة الامر رسول را نيست كرد و بزرگى را با نزلهاى لايق و پيشكشهاى مناسب بفرستاد و تمهيد معذرت مىنمود كه درين حدود هوايى موافق كه مناسب مزاج سلطان باشد نيست ، اگر ملايم راى سلطان افتد از حدود دهلى موضعى تعيين رود تا سلطان چندانكه از دست طغاة مستخلص گرداند [ 160 - پ ] او را مسلم باشد .
سلطان چون اين سخن بشنيد بازگرديد و با حدود بلاله و بنگاله آمد ، آنجا فوجى لشكر ديگر به دو پيوستند و غلبهء سواران او قريب ده هزار شد . از آنجا تاج الدين ملك خلج را با لشكرى به كوه جودى فرستاد تا آن را تاختند و غارت
هامش
( 1 ) - پ : آب بيست و يك روز .
( 2 ) - پ : غنيمت بسيار بديد پديد كرد .