ممالك ختاى و هند و كشمير هرچند مذاهب مختلف داشتهاند ليكن شخصى كه دعوى پيغامبرى كند و او را ملتى و راهى باشد كه خلق متابعت آن كنند نبود . در عهد اين پادشاه شمكونىبرخان « 1 » كه اقوام هند و كشمير و تبت و ختاى و تنكقوت و ايغور او را پيغامبر مىدانند و جمله متابعت او مىكنند در وجود آمد و در بيست و چهارم سال از پادشاهى او آوازهء دعوت او به ختاى رسيد . و شمكونىبرخان را هفتاد و هشت سال عمر بود و از ابتداى ولادت او تا اين زمان كه شهور سنهء سبع عشر و سبعمائهء ( 717 ) هجرى است مدت دو هزار و سيصد و سى و نه سال است .
حكايت - ولادت شمكونىبرخان به زعم اهل ختاى چنان است كه پدر او از ملك كشمير و انكل بود در ولايت يوكياتيلاوى « 2 » نام انكفانك ، و آن پادشاه در آن ولايت حاكم و مقدم هشتاد و چهار هزار و دويست و شصت ملك ، و رئيس شهرها و ولايات بوده ، و زنى داشته مويهنوجين نام ، و چنان مىگويند كه او را بكر خواست و با وى صحبت ناكرده در باغى كه نام آن لم يبنى بوده در زير درختى [ 148 - پ ] كه آن را يوكجه « 3 » خوانند خفتهبود . از هوا و از نور آبستن شد ، و بعد از آن از جانب راست پهلوى او شكافته گشته و بچهاى بيرونآمد . شوهرش پرسيد كه من به تو نرسيدهام و بكر بودى ، از كه حامله گشتى ؟ گفت : در باغ در زير فلان درخت ناگاه نورى بر من افتاد و بيهوش شدم ، ندانستم كه چيست . از آن حامله گشتم .
و هنگام ولادت او نه اژدها از هوا فرود آمدند و آب از دهن بر وى مىريخته ، و او را در طشتى زرين شسته ، بعد از آن هفت گام دويده و به آواز آمده كه مرا خداى فرستاد تا پيغمبر باشم تا وقتى كه ديگر پيغمبران بيايند . و بغايت خوب صورت و فصيح و دانا و كامل بوده . چون نوزده ساله شد به كوه رفته و تا پنج سال آنجا مىبود و هيچ نمىخورد و تا شش سال ديگر هم در كوه به عبادت مشغول بود . بعد از آن دعوت پيغامبرى كرد و تمامت ولايت كشمير و انكل و اكثر هندوستان و ختاى مذهب او گرفتند و متابعت نمودند .
و بعد از جىوانك ، مودانك پادشاه شد ، و او را اميرى بود برافر « 4 » نام .
هامش
( 1 ) - مجمل فصيحى : شاكمونىبرخان ( 2 : 360 ) .
( 2 ) - با : بيلاوى .
( 3 ) - با : بوكجه .
( 4 ) - با : زاقو .