قم ، و از قم به رى ، و آنجا متوطن شد . و حسن آنجا در وجود آمد و او از شيعهء اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام بود ، مردى صالح متورع ، و اعتقاد اهل تعليم داشت ، و مظهر كار او قلعهء الموت بود .
در سنهء سبع و سبعين و اربعمائه ( 477 ) ، كه لفظ الموت عبارت از آن تاريخ است ، خروج كرد و اكثر بلاد قهستان بگرفت و المصطفى لدين اللّه نزار صاحب دعوت اسماعيليان او را عهد نيابت و ولايت فرستاد . حسن داعيان به اطراف و اكناف روانه كرد و گفت : خداشناسى به عقل و نظر نيست ، به تعليم امام است ، اگر در خداشناسى نظر عقل كافى بودى ، هيچ [ اهل ] مذهب را بر غير خود اعتراض نرسيدى و همه مساوى بودندى ، و كلمهاى چند موجز را حبايل خديعت خود ساخت و آن را الزام « 1 » نام نهاد . و جهال و عوام پنداشتند كه در تحت آن لفظ مختصر معانى بسيار است و دقيق . از آن جمله يكى آن است كه از معترضان مذهب خود سؤال مىكرد كه خرد بس يا نه بس . يعنى اگر خرد در خداشناسى كافى است هر كس كه خردى دارد معترض را به دو انكار نمىرسد ، و اگر اين معترض مىگويد كه خرد كافى نيست با نظر عقلى بهم ، هر آينه معلمى ما ندانست مذهب او . پس آنچه گفت خرد بس است يا نه ، مطلوبش در اين سؤال اثبات آن است كه تعليم با خرد بهم واجب است ، و مذهب معترض آنست كه تعليم با خرد بهم واجب نيست ، و چون واجب نباشد شايد كه تعليم واجب باشد ، و خرد را معنى بود بر نظر او ، و شايد كه جايز نباشد و خرد تنها ماند و الا خداشناسى حاصل نشود . و اين دو قسم است و او به ابطال قسم دوم مشغول شده است ، و مىگويد : مذهب ايشان باطل كردم ، و نه چنين است . چه مذهب جمهور اهل عالم اين است كه وجود خرد به خرد كافى نيست « 2 » ، استعمال خرد بر وجه مخصوص شرط است و تعليم و هدايت معين است . پس معلوم شد كه او را ابطال مذهب جمهور نرسد ، و نيز موقوف گردانيدن تعليم بر شخص معين محتاج دليل باشد ، و دليل او به مجرد قول اوست كه مىگويد : چون اثبات تعليم كردم و غير من قابل نيست به تعليم ، پس تعيين متعلم به قول من باشد . و اين سخن ظاهر الفساد است ، و بمثابت آن است كه كسى گويد كه من مىگويم : امام فلان كس است و برهان بر اين سخن آن است كه من مىگويم . اگر گويد : اجماع حق است ، پس
هامش
( 1 ) - با : الزمام .
( 2 ) - م : كافيست ، متن از « با » .