اگر قول من صحيح باشد ، قول ديگران باطل كردهام ، پس اين است كه بر باطل مجتمع شده باشند . پس جوابش آن است كه اجماع بنزديك جمهور حق است به سبب قرآن و خبر ، و به نزديك تو نه چنين است . پس بناى مذهب تو بر قول تو باشد و ترا مفيد نباشد . و او را بيرون اين هيچ حجتى ديگر نيست .
فى الجمله حسن در استخلاص نواحى كه متصل به رودبار الموت است و اطراف آن ، مبالغت مىنمود و هر موضعى كه به تلبيس ميسر مىشد مسلم گردانيد و آنچه به فريب او مشغول نمىشدند به قتل و حرب مىستد ، و هر جا سنگى مىديد عظيم ، قلعه مىساخت ، و الموت را بلدة الاقبال نام نهاد .
و در سنهء اربع و ثمانين و اربعمائه ( 484 ) حسين قاينى كه يكى از داعيان او بود به قهستان فرستاد به نيابت خود ، و در اوايل سنهء خمس و ثمانين ( 485 ) سلطان ملكشاه اميرى ارسلان نام را فرستاد ، ايشان او را منهزم گردانيدند .
و نظام الملك حسن بن على بن اسحاق الطوسى ، كه وزير ملكشاه بود ، شب آدينه دوازدهم ماه رمضان سنهء خمس و ثمانين و اربعمائه ( 485 ) به حدود نهاوند در منزلى كه آن را صحنه خوانند ، فدائيى به شكل صوفى در پيش محفه مىرفت ، ناگاه او را زخمى زد و شهيد كرد . و اول كسى كه فدائيان بكشتند او بود .
و حسن صباح در ايام سلطان سنجر در ماه ربيع الاخر سنهء ثمان عشر و خمسمائه ( 518 ) وفات يافت ، و مدت پادشاهى او سى و پنج سال و گويند چهل سال بود .
كيا بزرگ اميد و حسن هر دو داعى بودند . در ايام حسن [ صباح ] لشكركش بود « 1 » . او را به قلعه لمبسر « 2 » فرستاد تا آن را بگرفت و حسن او را ولى العهد خود گردانيد . بيست سال در ايام حسن در آن قلعه ساكن بود . بعد از حسن قايممقام شد و در جمادى الاول سنهء اثنين و عشرين و خمسمائه ( 522 ) وفات يافت ، و مدت ملك او چهارده سال بود [ 106 - ر ] .
كيا محمد بزرگ اميد -
به حكم وصايت بعد از پدر پادشاه شد و تشييع سنت او كرد و بر مذهب حسن صباح و پدر خويش بود . در ربيع الاول سنهء خمس
هامش
( 1 ) - يعنى كيا بزرگ لشكركش حسن صباح بود . ر ك : مجمل فصيحى 2 : 225 .
( 2 ) - م : بابسر ، مجمل فصيحى : لنبه سر ( 2 : 225 ) .