و مائتين ( 296 ) كشته شد . به فرمان عبد اللّه بن [ 82 - ر ] المعتز و محمد بن جارود و حسن بن حمدان و وصيف بن سوارتگين . و مقتدر به حد بلوغ نارسيده خليفه شد و در زمان او ملك خلفاى بغداد متناقص شد و فارس و اصفهان از دست او به در رفت و ناصر الحق حسن بن على در ديار ديلم خروج كرد و كشته شد . و روز چهارشنبه چهاردهم ماه ذوالحجه سنهء ست و تسعين و مائتين ( 296 ) وزارت به على بن محمد ابن موسى داد ، و او سه سال و نه ماه وزارت كرد . چون كارها بر وفق كفايت و كياست انتظام گرفت ، امرا مخالفت كردند و خصومت قايم شد و مقتدر را خلع كردند و به استخفاف از دارالخلافه بيرون آوردند و در خانهء يونس « 1 » بن مظفر محبوس كردند و محمد بن معتضد را به دارالخلافه آوردند و با او بيعت كردند و او را القاهر باللّه لقب دادند و بازوك امير حاجب او شد . و در روز دوشنبه هفدهم ماه محرم سنهء سبع و تسعين و مائتين ( 297 ) معارف را به جهت بيعت احضار كردند . در اثناى اين حال طايفهاى از پيادگان حشم به در كوشك آمدند و با بازوك در مكالمه بودند . ناگاه بازوك و ابو الهيجا را از اسب درانداختند و بكشتند و سرهاى ايشان را نيز بر نيزهها كردند و به دار الخلافه آمدند و قاهر را مقهور گردانيده به همان مجلس بازفرستادند ، و مقتدر را از سراى يونس بيرونآوردند و باز بيعت او را تجديد كردند ، و او على بن مقله را وزارت داد ، و دولت باز ازسر جوان شد و بخت خفته بيدار گشت و تقدير الهى و حكم ازلى معنى « تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء » به جهانيان نمود كه خليفه بىسببى از مملكت معزول گشت و ديگرى در جاى او نشست و در مدت سه روز بىهيچ سعى « 2 » و اهتمامى ملك به دو باز رسيد و سرير خلافت به مكان او مزين شد ، « ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء ، و اللّه ذو الفضل العظيم » .
حكايت - يكى از بزرگان گفت : در آن روز كه با قاهر بيعت كردند ، من به نزديك ابو محمد جرير طبرى درآمدم . پرسيد كه خير است « 3 » ! گفتم كه لشكر با محمد ابن معتضد بيعت كردند . گفت : وزير او كه خواهدبود ؟ گفتم : محمد بن داود الجراح . گفت : قاضى كه خواهد بود ؟ گفتم : حسن بن المثنى . ساعتى سر فروبرد ،
هامش
( 1 ) - م : يوسف ، به قرينهء يونس كه در چند سطر بعد در هر دو نسخه آمده تصحيح شد .
( 2 ) - م : سببى . متن از « با » .
( 3 ) - با : خبر چيست ؟