سه كس با وى باشند : يكى ناقص بود با ما خيانت كند . پادشاه تا زيان بايد كه سزاى او بدهد .
مأمون چون آن لوح برخواند ، دست در زير زانوى او كرد . سنگى ديد بر آنجا نوشته كه در اين كوه به فلان جايگاه ده گنج از زر و جواهر و سيم است بردارد و ما را معذور دارد . مأمون آن خط برداشت و زانو و دست او ببوسيد و خدمت كرد و بازگشت . چون بيرون آمد خادم خواهش كرد تا زيارت كند . چون بازمىگشت ، انگشترين انوشيروان بيرون كرد و پنهان داشت . چون در راه شدند مأمون با حسن و احمد گفت : بزرگوار پادشاهى كه او بوده است دانا به همه چيز ! اما اين سخن مشكل است كه گفته است ناقصى با من خيانت كند و سخن او دروغ نباشد . انديشه كنيد تا اين چه تواند بود ؟ گفتند : ناقص خادم است ، ندانيم تا او چه كرده است .
خادم را پرسيدند و در وى بجستند ، انگشترى انوشيروان با او يافتند . مأمون پياده بازگشت و كنار تخت او بوسه داد و انگشترى در انگشت او كرد . چون نگاه كرد بر چهار گوشهء تخت چهار سطر نوشته بود : « هر كرا پادشاهى نيست كامرانى نيست ، هر كرا زن نيست كدخدايى نيست ، هر كرا فرزند نيست شادمانى نيست ، هر كه را اين هر سه نيست بيمارى نيست . »
پس مأمون بيرون آمد و اين آيت مىخواند : « و ما الحيوة الدنيا الامتاع الغرور » و چون به اين گنجها رسيد چنان كه نشان داده بود برگرفت و شتران و چهارپايان پر از زر و جواهر كرد . و گويند توانگرى مأمون و فرزندان و اسبابى كه ساختند جمله از آن بود . و چون به مداين رسيد فرمود تا خادم را مثله كردند و بر درختى درآويختند تا مردم عبرت گيرند و آن راه كه بر آن كوه كرده بود [ فرمود ] تا خراب كردند ، و آن پير عجمى را بسيار بنواخت .
* * * و در سنهء سبع عشر و مائتين ( 217 ) مأمون به مصر رفت و عبدوس را بكشت .
و در سنهء ثمان عشر و مائتين ( 218 ) مر برادر خود ابو اسحاق را ولى العهد گردانيد و او را معتصم لقب داد و در اطراف عالم مثال فرستاد تا با او بيعت كردند . و هم درين سال عزم غزات روم كرد . چون بدان ديار رسيد به سرچشمهاى كه آن را بندرود
تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: جعفر شعار
ص١٦٣