تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
الفارابى وفات يافتند . و در سنهء خمس عشر و مائين ( 215 ) شيخ ابو سليمان عبد الرحمن الدارانى وفات يافت . داران ديهى است از اعمال دمشق . احمد حوارى مريد او بود ، گفت : شيخ فرمود : قناعت از رضا به جاى ورع است از زهد . اين اول رضاست و آن اول زهد . و گفت : ما در رضا به جايى رسيديم كه اگر هفت طبقهء دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر ما نگذرد كه چرا در چشم چپ ننهادند . و هم در اين سال هود بن خليفة بن عبد اللّه بن عبيد اللّه بن ابى بكر ، و محمد بن عبد اللّه بن المثنى بن عبد اللّه بن انس بن مالك الانصارى و اسحق بن الطباع و ابى - عمرو معاوية بن عمرو و ابى عمرو قبيضه بن عقبه من بنى عامر بن صعصعه وفات يافتند . و مأمون چون به بغداد رسيد ، طاهر را از رقه بخواند و به خراسان فرستاد و امارت خراسان از عقبهء حلوان تا اقصى بلاد مشرق او را داد . آخر الامر خبث نيت و فساد ضمير او را باعث شد تا عصيان آورد . [ مأمون او را خلع كرد و نام او از ] خطبه بيرون آورد ، و در سنهء سبع و مائتين ( 207 ) روز آدينه ماه جميدى الاول خطبه به نام قاسم بن على گفت و كفران نعمت مأمون او را بگرفت تا هم در آن هفته شبى در خانه بخفت و بمرد و سبب وفات او كس ندانست كه چه بود ! و عاقبت كفران نعمت همين است كه هر كه بر ولى نعمت خود بيرون آيد از دست جفاى زمانه زبون آيد . و مأمون را هوس زيارت انوشيروان عادل شد : حكايت دخمهء انوشيروان - گويند مأمون خواست كه بناى مداين و آن قصرها و كاخهاى انوشيروان بيند . حسن بن سهل كاتب و احمد بن خالد الاحول را با خود ببرد و آن كاخها و بناها مىديدند و تعجب مىنمودند . بعد از آن گفت : مرا بايد كه زيارت انوشيروان كنم . گفتند : فلان جاى مردى است پير ، و او داند كه دخمهء انوشيروان كجاست . او را بياوردند . چون پيش مأمون آمد به زبان عجم بر مأمون ثنا گفت . پس گفت : پدر پدر من دخمه‌بان انوشيروان بود و به ميراث به من رسيده است و اندرزنانهء او من دارم ، گفته است كه پادشاهى از پادشاهان عرب از خويشان پيغمبر مرا زيارت كند ، و نشانها داده است و تو به آن كس مىمانى . [ 71 - پ ] مأمون