را عجب آمد ، بفرمود تا او را سه روز مهمان داشتند . پس پير را پيش خواند و گفت : دخمهء انوشيروان به ما نماى . پير گفت : در كوهى است و از اينجا تا آنجا پنجاه فرسنگ است ، و چون آنجا روى ، درهاى است بالاى آن دوازده فرسنگ ، بر بالاى آن كوهى است هفت فرسنگ ، و دخمه بر سر آن كوه است . خانهاى است از سنگ خاره تراشيده و كوشكى سيصد گز ، زمين او در سيم گرفته و سقف آن به زر و گوهرهاى قيمتى آراسته و تختى از زر و مرواريد در پيشگاه نهاده و جامههاى زربفت به جواهر آراسته بر آن تخت افكنده ، و شاهنشاه بر آن تخت است كه به زندگانى داشت ، و تاج بر سر بالين آويخته ، و تن او را به داروها اندودهاند كه هرگز تباه نگردد و متغير نشود . و در آن كوشك طلسمها ساخته است كه كس در آنجا نتواند رفت مگر آن پادشاه تازيان كه او نشان داده است . و من اين نشانها همه در تو مىبينم .
مأمون گفت : ترا رنجه بايد شدن و راهنمايى كردن . پير گفت : راه آن كوه ويران كردهاند تا كس بر آنجا نتواند شد ، تدبير آن بايد كرد تا آن راه آبادان كنى .
مأمون فرمود تا آلت « 1 » و استادان و كارگران و چوبها جمع كردند و بر شتران نهادند و مأمون و خاصگيانى چند و آن پير برفتند . چون به پايان كوه رسيدند آن راهها بساختند . چون تمام شد ، مأمون با سه كس و خادمى جنيبتى در دست گرفته روان شدند و بيست تا جامهء زربفت و چند من كافور و مشك و عنبر با خود ببردند . چون به نزديك دخمه رسيدند مأمون پياده شد تا به در دخمه رسيد . پير گفت : اگر تو آنى كه او نشان داده است حلقهء در بگير و بجنبان . مأمون حلقهء در بگرفت و بجنبانيد . كليدى از بالاى در بيفتاد . پير گفت : درست شد كه تو آنى كه او نشان داده است . در بگشادند چند سوار ديدند با سلاح تمام به طلسم كرده ، بر خود بجنبيدند و حمله كردند .
پير مأمون را گفت : تازيانه از دست بيفكن . بينداخت . ايشان ساكن شدند . از آنجا درگذشتند ، به ميان سرا رسيدند . بر گوشهء صفه چهار شير ديدند كه آهنگ ايشان كردند . پير گفت : آستين خود بر ايشان افشان . بيفشاند . ايشان ساكن شدند . چون به در دخمه رسيدند چهار پاره شمشير تيز از بالاى در آويخته بود ، مىآمد و مىشد كه كس را زهره نبود كه بدان نزديكى شدى . [ 72 - ر ] پير گفت : دستار از سر فرو -
هامش
( 1 ) - با : آلات .