تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بناكتى ( روضة اولى الالباب في معرفة التواريخ و الانساب ) ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
گير و گستاخ درآى . دستار از سر فرو گرفت . شمشيرها ساكن شدند . درآمد و آن عجايبها از بسط و فرش و آلتهاى زرين ، و ميان سرا خشتهاى زرين و سيمين افكنده و ديوارها به جواهر قيمتى مرصع كرده بديدند و پنج غلام به طلسم با سلاح از دست راست تخت ايستاده و پنج از چپ و پنج از پيش و پنج از پس همه بر خويشتن بجنبيدند و آهنگ ايشان كردند . پير گفت : يا امير المؤمنين ، آواز ده و بگوى كه من كيستم . مأمون آواز داد و از هيبت بيهوش گشت و چنان پنداشت كه او زنده است . بعد از آن مأمون به سه جايگاه خدمت كرد و تواضع نمود و بر گوشهء تخت رفت و بنشست و حسن سهل و احمد خالد بر پاى ايستادند . مأمون درروى شاهنشاه مىنگريست و جامه‌هاى او را مىديد ، بعضى تباه شده بود . مأمون جامه‌هاى نو بر وى افكند و تخت او بپوشانيد و كافور و مشك و عنبر بر آنجا پراكند و از هر دو جانب سفيدى در محاسن انوشيروان درآمده بود و عصابه از ديباى بر سر وى بسته ، چهار سطر از مرواريد بر آنجا « 1 » دوخته بر شكل كتابت . مأمون در وى مىنگريست و اين آيت مىخواند كه : « ان فى ذلك لعبرة لاولى الابصار » . بعد از آن پير گفت : اين نوشته كه بر اين عصابه است برخوان . برخواند يك سطر اين بود : « گيتى كه يزدان كرد مرا چه كوشش . » دوم نوشته بود : « عمر تمام نيست مرا چه خواهش ! » سيوم « گيتى جاويد نيست مرا چه رامش ! » چهارم « چه شايد كرد كه نشايد دانست « 2 » » و هر دو دست بر سينه نهاده و انگشترين گوهرى درو نشانده كه هر روزن ازو روشن بود . مأمون به تعجب به هر طرفى مىنگريست ، لوحى ديد از زر به خطى روشن نوشته بود كه پس از مرگ من به چندين سال پادشاهى از پادشاهان عرب بيايد و زيارت ما كند و ما را جامهء نو پوشاند و خوش‌بوى گرداند . صفت او چنين بود و نام و نسب او تا آدم چنين - نگاه كردند اين خود صفت مأمون بود - و هر چند در كالبد ما جان نباشد كه عذر او خواهيم و او را مهمان داريم ، اما اين نوشته كه در زير زانوى من است پاى مزد اوست ، برگيرد و عذر ما بپذيرد . و ديگر آنكه
هامش
( 1 ) - م : + نوشته . متن از « با » . ( 2 ) - با : چه شايد كرد چون نباشد دانش .