چندانكه كسى يك بار بگويد : سبحان اللّه . يك سال آبش ندادم ، گفتم : بعد از اين اگر كاهلى كنى يك سال نانت ندهم ] « 1 » .
و شيخ ابو محفوظ معروف به فيروز « 2 » الكرخى در سنهء مائتين وفات يافت و مادر و پدرش ترسا بودند ، او را به معلم دادند تا ترسايى بياموزد ، از ايشان بگريخت و به خدمت على بن موسى الرضا رفت .
حكايت - محمد بن الحسن گفت : معروف را به خواب ديدم ، گفتم : خداى تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : مرا بيامرزيد . گفتم : به زهد ؟ . گفت : نه . اما به يك سخن كه از ابن سماك شنيدم به كوفه ، كه گفت : هر كه بجملگى به خداى تعالى بازگردد خداى تعالى به رحمت به دو بازگردد و همهء خلق به دو بازگذارد . سخن او در دل من افتاد و به خداى بازگشتم و از همهء شغلها دست بداشتم مگر خدمت على بن موسى الرضا ، و اين سخن با او بگفتم . گفت : اگر بپذيرى ترا كفايت است .
و در سنهء اثنى و مائتين ( 202 ) ابو شعيب صالح بن حماد « 3 » بن عبد اللّه بن اسماعيل الرسى « 4 » السوسى به خراسان وفات يافت ، و شب آدينه هفتم ماه رجب سنهء اربع و مائتين ( 204 ) امام ابو عبد اللّه محمد بن ادريس الشافعى به مصر وفات يافت .
حكايت - آوردهاند كه هارون الرشيد را با زبيده مناظره افتاد . زبيده هارون را گفت : اى دوزخى ! هارون گفت : اگر من دوزخىام فانت طالق . از هم مفارقت كردند . و هارون عظيم زبيده را دوست داشتى ، علماى بغداد را حاضر كرد و اين مسئله را فتوى كردند . هيچ كس جواب نداد ، گفتند : خداى تعالى داند كه هارون بهشتى است يا دوزخى . شافعى آنگاه كودك بود ، از ميان جمع برخاست و گفت :
من اين را جواب دهم . مردمان تعجب نمودند . هارون او را پيش خود خواند و گفت : جوابگوى . شافعى گفت : ترا در اين مسئله به من حاجت است يا مرا به تو .
هرون گفت : مرا به تو . شافعى گفت : [ 70 - پ ] پس از تخت فروآى و مرا بر تخت نشان و به حرمت برابر من بنشين تا جواب دهم كه پايگاه علم عالى است . هارون چنان كرد . شافعى گفت : مرا از تو سؤالى است ، اول تو جوابگوى ، آنگاه من جواب تو بگويم . هارون گفت : بگو . شافعى گفت : هرگز تو بر هيچ معصيت قادر شدى و از
هامش
( 1 ) - از سطر آخر ص 156 تا اينجا تنها در نسخهء با آمده است .
( 2 ) - با : بن فيروز .
( 3 ) - با : بن تيماد .
( 4 ) - با : الروسى .