حكايت - شبى هرون الرشيد ، فضل برمكى را گفت : امشب مرا پيش مردى بر كه ازو بياسايم ، كه دلم ازين كار و بار گرفته است . فضل او را به در سفيان عيينه برد و آواز داد . سفيان گفت : كيست ؟ فضل گفت : امير المؤمنين است . سفيان گفت : چرا مرا خبر نكردى تا به خدمت آمدمى ! هرون گفت : اين مرد نه آن است كه من مىخواهم . سفيان گفت : مرد ، چنان كه تو مىخواهى ، فضيل عياض است .
فضل هارون را به درسراى فضيل برد . فضيل قرآن مىخواند ، بدين آيت رسيده بود : « ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون . » هرون گفت : اگر پند « 1 » مىطلبيم اين تمام است ، و معنى اين آيت آن است كه « پنداشتند كسانى كه بدكردارى كردند كه ما ايشان را برابر كنيم با كسانى كه نيكو كارى كردند ! » پس در بزدند . فضيل گفت :
كيست ؟ گفتند : امير المؤمنين . گفت : پيش من چه كار دارد و مرا با او چه كار .
فضل گفت : طاعت اولو الامر واجب است . گفت : مرا تشويش مدهيد . فضل گفت :
به دستورى درآييم يا به حكم ؟ فضيل گفت : دستورى نيست ، اگر به حكم مىآييد شما دانيد . درآمدند . فضيل چراغ بنشاند تا روى ايشان نبيند . هرون دست برد ناگاه بر دست فضيل آمد . فضيل گفت : چه نرم دست است اگر از آتش دوزخ خلاص يابد . اين بگفت و در نماز ايستاد . هرون در گريه آمد و گفت : آخر سخنى بگوى . فضيل چون سلام باز داد گفت : جدت عم مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم بود . از وى درخواست كرد كه مرا بر قومى امير گردان . مصطفى صلى اللّه عليه و سلم گفت : « عليك بنفسك . » ترا بر تو امير كردم ، يعنى نفس در طاعت خداى بهتر از آنكه هزار سال طاعت خلق ترا ، « ان الامارة يوم القيامة الندامة » « 2 » . هرون گفت : زيادت كن . گفت : عمر بن عبد العزيز را چون به خلافت نشاندند ، سالم بن عبد اللّه و رجاء ابن حيوة و محمد بن كعب را بخواند و گفت : من مبتلا شدم بدينكار ، [ 65 - پ ] تدبير من چيست ؟ يكى گفت : اگر خواهى كه فردا ترا از عذاب نجات بود پيران مسلمان را چون پدر خوددار ، و جوانان را چون برادر ، و كودكان را چون فرزند ،
هامش
( 1 ) - اصل : اگر گويند ، متن از « با » .
( 2 ) - يعنى امارت در روز رستاخيز موجب پشيمانى است .