بود تا به مكه رسيد . پيران حرم استقبال كردند . ابراهيم خودر را در پيش قافله انداخت تا كس او را نشناسد . خادمان حرم [ 66 - ر ] پيش از پيران به وى رسيدند ، پرسيدند كه ابراهيم ادهم نزديك است ؟ كه پيران حرم به استقبال او آمدهاند . گفت :
چه مىخواهند از آن زنديق ؟ خادمان سيلى بر گردنش زدند كه زنديق تويى . ابراهيم گفت : من نيز همين مىگويم . چون از وى درگشتند « 1 » ، ابراهيم با نفس خود گفت :
هان اى نفس ! سزاى خود ديدى ، تا آنگاه كه او را بشناختند و عذر خواستند ، در مكه ساكن شد . و ابراهيم از كسب خوردى . گاه هيزم فروختى و گاه پاليزبانى كردى .
گويند شبى در زمستان در غارى سرمايى عظيم يافت و تا سحر در غار بود .
وقت سحر بيم بود كه هلاك شود ، در خاطرش آمد كه پوستينى بايستى . در حال پوستينى پشت او گرم كرد چنان كه در خواب شد . چون باز آمد اژدهايى ديد كه او را گرم مىداشت ، گفت : الهى ، تو او را به صفت لطف فرستادى به من ، اما من به صورت قهر او را مىبينم طاقت نمىدارم . در حال اژدها سر بر زمين نهاد و برفت .
و در سنهء تسع و ثمانين و مائه ( 189 ) ابو عيسى سليم بن عيسى الحنفى الكوفى القارى به كوفه و ابو الحسن على حمزة الكسايى القارى و ابو عبد اللّه محمد بن الحسن الشيبانى القاضى به رى وفات يافتند .
حكايت - از الطافى كه ايزد تعالى در حق هرون الرشيد كرده بود ، يكى آن بود كه او را وزيرى بود كه در كرم و لطف و خلق و حلم ، او و فرزندان [ او ] آيتى بود [ ند ] . يحيى خالد برمكى و او را چهار پسر بود : فضل ، جعفر ، محمد ، موسى .
فضل و جعفر وزيران بودند و محمد و موسى اميران ، و ولايتها داشتند . و در هيچ تاريخ هيچ وزير را آن مكنت نبوده است و عظمت كه برامكه را . و سبب تغير رشيد بر آل برمك آن بود كه او مرجعفر پسر يحيى را بغايت دوست داشتى ، چنان كه يك لحظه از وى نشكيفتى « 2 » . و هرون را خواهرى بود عباسه نام كه به وى مشغوف « 3 » بودى ، و در هيچ حال از خدمت هرون خالى نبودى ، و اگر هرون [ در حرم ] به مجلس
هامش
( 1 ) - با : درگذشتند .
( 2 ) - از مصدر شكيفتن - شكيبيدن ، يعنى صبركردن .
( 3 ) - مشغوف يعنى شيفته و دلداده .