و تمامى آن نواحى از شرار نايرهء تعدى و طغيان او روى بويرانى نهاده « 1 » ، [ و صداى نداى : ربنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به ، از زبان ساكنان آن ديار در سقف گنبد دوار افتاده ] ، سلطان سعيد عزيمت يورش ماوراء النهر نمود ، و بيستم « 2 » [ شهر ] جمادى الاول سنهء مذكوره ، كه آفتاب در حوت بود ، به « 3 » « تغوز رباط » 30 نهضت فرمود ، و از آنجا منازل و مراحل قطع كرده تا كنار آب خجند « 4 » [ ب ] راند ، ] چه ] مخالفان حصار « تاشكند » را كه بقلعهء « شاهرخيه » مشهور است ، و بكمال حصانت و متانت مذكور ، پناه ساخته بودند ، و آن حصاريست كه آب سيحون - كه در آن محل « آب خجند » ميگويند - بر سه طرف آن قلعه محيط است ، و از يك طرف « 5 » [ آن ] كه آب نيست كمرها و « 6 » آبكندهاى بزرگست .
القصه : حصار را محاصره كرده ، من الفلق الى الغسق ، بتدبير تسخير آن اشتغال ميرفت ، « 7 » ( چون ) نزديك به آن رسيد كه « 8 » [ آن ] قلعه فتح شود ، از جانب خراسان و مازندران قاصدان رسيده خبر آوردند ، كه حضرت اعلى ابو الغازى سلطان حسين ميرزا كه به طرف خوارزم رفته بود معاودت نمود ، و امير شيخ « 9 » [ حاجى حسن جاندار ، و امير اللّه يردى ، « 10 » [ و امراى ديگر ] ( را ) [ كه در آن نواحى بودند ] قتل فرمود ، و مازندران را
هامش
( 1 ) - عبارت : [ و صداى نداى : ربنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به . . . در سقف گنبد دوار افتاده ] از زيادات نسخه مج مىباشد .
( 2 ) - مج : بيستم شهر جمادى . مك : بيستم جمادى .
( 3 ) - تغوز رباط : حصاريست در تركستان .
( 4 ) - مج : خجند براند چه مخالفان .
مك : خجند راند مخالفان .
( 5 ) - مج : طرف آنكه . مك : طرف كه .
( 6 ) - آبكند : زمينى است كه آب آن را كنده و در آن چاكها كرده است - فرهنگ آنندراج .
( 7 ) - مج : ميرفت نزديك . مك : ميرفت چون نزديك .
( 8 ) - مك : كه قلعه . مج . پا : كه آن قلعه .
( 9 ) - مج : شيخ حاجى حسن . مك . پا : شيخ حسن .
( 10 ) - مج : و امير اللّه يردى و امراى ديگر كه در آن نواحى بودند قتل فرمود .
مك : و امير اللّه يردى را قتل فرمود .