كه مرا بكرات در خاطر گذشته كه خليل را هيچ سبيل نمانده غير از يك راه و آن اين بود كه پيش برد ، پس خليل بتقبيل انامل مبارك سرافراز گشته ، و بجان امان يافته ، ملازم درگاه گردون اشتباه گشت ، غبار خجالت از كردار گذشته بر چهرهء احوال او نشسته ، و دل اميدوار در كرم و مرحمت آن سلطان كامكار بسته ، از زمايم افعال ، و جرائم اعمال خود خجل و منفعل مىبود . و ملك نيمروز و قلعهگاه و فراه تا حدود كابل و قندهار در تصرف نواب سلطان سعيد قرار گرفت .
و شهريار اعظم ملك نظام الدين يحيى در مقام ابا و اجداد رايت مكنت و احتشام برافراخت ، و ضمايم و ملحقات آن مملكت را بسير مرضيه و حسن تدبير در قبضهء تسخير آورد .
ع :
حمد ايزد را كه آب رفته بازآمد بجو ] « 1 » .
هامش
( 1 ) - تا اينجا از زيادات نسخه مج مىباشد - از س 3 ص 242 تا س 9 ص 247 .