بآواز مهيب ، و اداى عجيب آغاز كرد ، و زياده از پنجاه بيت برخواند ، و خاطرهاى حاضر آن را از ملاحظهء معانى كه در الفاظ آن شعر مخزون بود مخزون گردانيد ، و چون ترجيع بانتها رسيد ، درويش ناپيدا گشت ، « 1 » [ چنان كه ] كسى ( ندانست ) كه از كجا [ آمد ] و كى آمد ، و كى رفت .
« 2 »
[ كمال اسمعيل ] :
بر سر اين خاكيان از غيب آمد ناگهان * همچو جان تنها و هوش از جمله دلها برد و رفت
پس چون زمستان به آخر آمد بابر ميرزا « 3 » [ بعزم قشلامشى ] ميل [ ناحيت ] رادكان فرمود ، [ و ] چند روز به شكار و جانور پراندن مشغولى مينمود ، ناگاه « آقشنقار » « 4 » كه پادشاه را بجانب او ميل و اهتمام تمام بود ، ناخن او بشكست ، و خاطر « 5 » [ عاطر ] پادشاه بدان سبب متغير گشت و هم در آنروز بجانب مشهد معاودت نمود ، و يكسال گذشته بود كه از « 6 » ( شرب ) شراب در مقام اجتناب بود ، درين روز كه ايام ربيع و لطافت هوا و ملالت خاطر متقاضى گشت به حكم آنك .
« 7 » [ ع ] :
خندهء گل هست تقاضاى مى
ميل نشاط شراب فرموده ، اسباب مجلس ترتيب فرمود ، و در روز آخر عمر
هامش
( 1 ) - مج : گشت چنان كه كسى كه از كجا آمد و كى آمد .
مك : گشت كس ندانست از كجا و كى آمد .
( 2 ) - مج : كمال اسمعيل . مك : اين جمله را ندارد .
( 3 ) - مج : بابر ميرزا بعزم قشلامشى ميل ناحيت رادكان را فرمود و چند .
مك : بابر ميرزا ميل رادكان فرمود چند .
( 4 ) - آقشنقار : آقسنقر و زن چارعنصر مرغى است شكارى از جنس شاهين و چرغ . يا آقسنقر مرغ شكارى سفيد چه آق بتركى سفيد است . آنندراج .
( 5 ) - مج : خاطر عاطر پادشاه . مك : خاطر پادشاه .
( 6 ) - مج : از شراب . مك : از شرب شراب .
( 7 ) - مج : ع . مك : ندارد .