در باغ شهر مست و مدهوش افتاده بود ، كه جمع دليران از سپاه بابر ميرزا با تيغهاى آخته وقت صبحى از دروازهء ملك در تاختند و بسر او رسيده دست و گردنش بستند ، و روزگار به زبان حال در گوش بيهوش او ميخواند :
[ لخواجه حافظ شيرازى ] :
ترا كه گفت كه در باغ عيش و مسند ناز * مى شبانه خور و خواب صبحگاهى كن
القصه : بهادران نامدار اميرزاده را سرشكسته دست و گردن بسته در خيابان بپاى بوس بابر ميرزا رسانيدند ، و موكب همايون بابرى بفرخنده طالعى و خجسته فالى به « باغ سفيد » نزول فرمود ، اميرزاده را حكم شد كه به چهار سوى هرات آورده ، گردنش را از بار سركه از خمار رطلهاى پياپى گران گشته بود سبك گردانيده ،
لفردوسى :
چنين است رسم سپهر بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند
چو خرم نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه
كس از گردش چرخ آگاه نيست * بچون و چرا سوى او راه نيست
و اين واقعه در اواخر ذى الحجة [ الحرام ] سنهء اثنى و خمسين و ثمانمايه بظهور پيوست ، و سلطنت [ اميرزاده ] يارعلى در هرات بيست روز بود .
[ لامير حسن على جلاير ] : ( طفيلى ) « 1 » :
كوس شاهى دانى از بهرچه افغان آورست * مىكند آگه كه هان نوبت ز شخصى ديگرست
قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء .
هامش
( 1 ) - امير حسن جلاير طفيلى : از شعراء دربار هرات عهد سلطان حسين ميرزا بايقرا بوده . ( مجالس النفائس - ص 282 . ص 108 )