بودند ، كه لشكر اوزبك رسيده خود را بريشان زد [ ند ] و جمعى كثير [ اسير ] گرفته ، اموال و جهات بسيار بغارت بردند ، و لشكر ( ميرزا ) الغ بيك بمشقت تمام ببخارا رسيدند ، و همانجا قشلاق كرده نعش خاقان مغفور [ شاهرخ ميرزا ] را بسمرقند فرستاد ، تا در گنبد [ حضرت صاحبقرانى ] امير بزرگ دفن كردند . و جمعى امرا كه ايشانرا بابر ميرزا بجانب هرات نامزد فرموده [ بود ] چون بولايت فوشنج رسيدند عبد اللطيف ( ميرزا ) [ از آمدن ايشان وقوف يافت ، و از اميرزاده يارعلى نيز متوهم مىبودند بعد از ] نوزده روز كه در هرات سلطنت كرده بود گفت :
[ ع ] :
در شهر كسان چكار باشد ما را
و پاى در ركاب عزيمت آورده از عقب پدر روان گشت ، و فوجى از امراء و بهادران سپاه بابر ميرزا باشليغ « 1 » امير خليل و امير باى خواجه هرات را گرفته ، قلعه را فتح كردند .
و دست بظلم و بيداد برآورده ، بعد از سه روز يارعلى با سپاه فراوان به ظاهر هرات فرود آمده ، سه شبانهروز محاصره كرده ، جمعى از جانب دروازهء عراق با او در خفيه اتفاق نموده ، شب او را به شهر آوردند ، و امراء و متجندهء بابر ميرزا گريخته بحصار اختيار الدين تحصن نمودند ، و روز ديگر بعهد و بيعت بيرون آمده باز [ چون ] شب بحصار رفتند ، زر بسيار كه از شهر نقل كرده بودند بيرون آورده فرار نمودند .
پس [ اميرزاده ] يارعلى در مسند سلطنت و مقر جلالت تكيه زده ، بمعاقرت راح ، و معاشرت [ و مباشرت ] صباح و ملاح مشغول گشت ، و از بياض غرهء صباح تا سواد طرهء رواح چون نرگس چشم بر جام ، و چون لاله نظر بر پيالهء مدام داشت ، اما ازو ضررى و آسيبى برعايا نرسيد . بابر ميرزا از سرخس ايلغار كرده متوجه هرات گشت ، چون نزديك رسيد عبد الغنى ركابدار كه در خدمت يارعلى بود ، و با بابر ميرزا زبان داشت ، شب داروى بيهوشى در شراب كرده رطلهاى بر [ اميرزاده ] يارعلى پيمود ، و [ اميرزاده ] يارعلى
هامش
( 1 ) - كذا فى جميع النسخ ؟ شايد درست آن ( شيخ امير خليل ) بوده . و شايد هم شليغ نام اميرى بوده و درين صورت و او عطف محذوف يا مقدر است .