[ لمولانا ] ( عارف ) جامى « 1 » :
روزى كه مىنوشت قضا نامهء اجل * قتل مرا بتيغ جفاى تو زد رقم
حاصل الامر از اين قضيه عبد اللطيف ميرزا كدورت تمام در دل گرفت . پس سپاه سمرقند كامران و كامياب از منزل « ترناب » بدار الملك متوجه شد ( ند ، و ) جناب ولايتمآب [ كرامت انتساب ] « 2 » شيخ بهاء الدين عمر قدس [ إله ] سره ، كه بالتماس علاء الدوله ميرزا عازم اردو بود - كه شايد واسطه شده ميان جانبين مكاوحت بمصالحت ، و مخاشنت بمهادنت مبدل گردد - بمقام « چهل دختران » رسيده ( بود ) غارت عام كردند ، و الغ بيك ميرزا هم در آن مقام بجناب شيخ ملاقات كرده ، حكم فرمود كه « 3 » [ الاغان محفه ] شيخ را باز گردانند ، و اهانتى در لباس تعظيم [ نسبت ] بجناب ولايتمآبى ظاهر شد ، و آن معنى بر الغ بيك ميرزا مبارك نماند « كذاظ : مبارك نيامد » ، چنانچه [ حضرت ] شيخ هم در آن مقام بحضور بعضى از مردم موكب الغ بيك ميرزا فرموده بود كه : زود باشد كه عبد اللطيف ميرزا پدر را بموجب حكم قضا و مقتضى شريعت غرا بقصاص رساند ،
[ من المثنوى المولوى ] :
تا دل مرد خدا نامد به درد * هيچ قومى را خدا رسوا نكرد
بعد از آن الغ بيك ميرزا بمقر دولت ، و مركز سلطنت پدر بزرگوار اعنى دار السلطنت هرات عزيمت فرمود ، و اكابر و اعيان شهر استقبال مواكب گردون جلال نموده ، همه را از روى التفات خسروانه پرسش نمود و چون آفتاب عالمتاب بر اوج تفوق و سرورى تمكن يافته ، سايهء مرحمت بر مفارق عالميان گسترد ، و اطراف بلاد و ممالك و اكناف طرق و مسالك را به حال امنوامان بازآورد ، و قلعهء « نرتو » - كه ذكر آن گذشت و درين وقت علاء الدوله ميرزا
هامش
( 1 ) - مج : لمولانا جامى . مك . پا : عارف جام
( 2 ) - شيخ بهاء الدين عمر : از بزرگان مشايخ و اقطاب اهل تصوف خراسان ، و از سلسله اصحاب شيخ ركن الدين علاء الدولهء سمنانى بوده ، ذكر حالات و تاريخ وفات و مدفن او در چمن دوم از روضه 17 خواهد آمد .
( 3 ) - الاغان : الاغ وزن چلاغ : اسب ، سوارى و مركب كه آن را بيگار گيرند . آنندراج .