بهرات آمده بود ، بجمال الدين محمد سام پيغام داد كه اگر با من به صلح سر در آرى ترا و ساكنان اين خطه را در حمايت خود آورم ، و جمال الدين محمد نيز جوابهاى [ دلفريب و سخنان ] صلحآميز فرستاد ، چون اين خبر ببوجاى رسيد انديشيد كه اگر محمد دلداى هرات را فتح كند ، همه رنج لشكركشى و زحمت محاصرهء او ضايع خواهد شد ، باتفاق ملوك و امراى سپاه نامهء نوشت [ بجمال الدين محمد سام ] كه اگر ملك تولك را بگذارى [ كه پيش من آيد ] و عهد كنى كه با محمد دلداى ايل نشوى ، من از خون پدر و برادران خود بگذرم ، و هر سوگند عظيم كه گوئى بر زبان رانم ، [ و با رعيت جز شفقت و نيكوئى نينديشم ] جمال الدين محمد سام مكتوب بوجاى را بر سر جمع پاره كرد ، و قاصد را دشنام [ بسيار داد ] و سخن همه از تيغ و تير و سنان و شمشير گفت ، چون خبر ببوجاى آوردند در كار محاصره مبالغهء بسيار نمود ، و روزبروز ذخيره در شهر كمتر ميشد و اثر تنگى بيشتر ظاهر ميگشت ، تا [ بجاى انجاميد كه ] خروار گندم بهشتاد دينار رسيد ، و مردم [ از بىقوتى بتنگ آمده دانهء گندم از در و جواز جواهر عزيزتر گشت ، انبارها چون كيسهء مفلسان تهى شد ، و شكمها چون كاسهء طنبور خالى ماند ، مردم ] نان ميگفتند و جان ميدادند ، تا ششهزار آدمى جايع ضايع گشتند ، كه كس بتجهيز و تكفين ايشان نپرداخت ، و در اردوى بوجاى ده من گندم به دو دينار و صد من شيرينى بهفت دينار بود ، و هركرا قوت بود در شب ترك عيال و اطفال كرده خود را از باره مىانداخت [ و چون پيش بوجاى ميرسيد او را درخور حال غله و زر ميداد ، و مينواخت ، تا مدتى برين منوال ،
ع :
از برون نقشونگار وز درون ناله زار
بود ، ] روزى خلق هرات [ بپاى حصار آمده ] فرياد و فغان بعنان آسمان رسانيده ، ( گفتند اى جمال الدين محمد سام از خداى بترس فرزندان ما ) از گرسنگى از عمر خود سير شدهاند ، [ ما را طاقت محاربت و مقاومت نماند ] بفرماى تا درى دروازها بگشايند و ما را بگذارند تا بيرون رويم ، و روز [ جمعه جمعى ] ديگر بر سر منبر و تخت مقريان برآمده جامها پاره كردند و فرياد : الجوع مهلك النفوس ، باوج فلك آبنوس رسانيدند ، جمال الدين محمد ديد كه اگر با بوجاى صلح نكند خلايق از بىنوائى هلاك ميشوند ، روز ديگر فرمود تا از ضعفا و غربا