وفات ملك [ فخر الدين ملك ] مظفر اسفزارى كه از قورچيان ملك [ فخر الدين ] بود ، از قلعهء امان كوه پيش بوجاى آمد و خبر مرگ ملك رسانيد ، بوجاى از استماع آن بشارت عظيم خوشدل شد و قبا و كلاه خود بمظفر بخشيد ، و هم در شب بساز مجلس طرب فرمان داده ، [ ملوك و ولات و امراى سپاه را طلب نمود و بشارت داد بموت ملك فخر الدين و بشادى اين خبر تا آن شب « 1 » پيمانه پيمودند ، و از پر شدن پيمانهء خود غافل بودند ، ] روز ديگر كه خسرو نيلى حصار با تاج درفشان و تيغ زرنشان بر فراز قلعهء آسمان برآمد ، و چتر سياه شاه سپاه زنگ سرنگون گشت ، از معسكر بوجاى صداى كوس و كرناى و خروش طبل و نقاره و هندى دراى باوج قلعهء گردون رسيد و بوجاى با سپاه تمام جنگ آزماى ، آهنخاى سوار شده ، با تيغهاى قاطعه و سنانهاى رافعه و حسامبران و سهامپران بر دروازها حمله آوردند جمال الدين محمد سام نيز با دو هزار مرد جانباز تيرانداز از شهر بيرون رفته در قرا و سواحل آب كار تبار با سپاه بدخواه مقابل گشت ، و از طرفين مصاولت دليران و مصادمت دلاوران متعاقب شد ، و در يك « 2 » ( و دو ) حمله از مردان « 3 » [ مرد ] و مبارزان صف نبرد ، چندان بقتل رسيد كه مراكب هرجا پاى مينهادند بر سر مقتولان بود « 4 » ، [ و مظفر اسفزارى درين روز بآواز بلند نداى موت ملك فخر الدين در داده گفت : اى جماعت بر جان خود ستم مكنيد كه دى روز بامداد ملك فخر الدين را قضاى اجل رسيد ، و من دوش از قلعه امانكوه آمدهام مردم هرات در ميان حرب و كارزار از آن خبر پرآزار عظيم غمگين شدند ، لقمان غورى بر بام حصار شمعانيان 15 بود بسبب تسلى و دلدارى مردم بآواز بلند بانگ بر مظفر زد و گفت اى ناكس كذاب چرا افترا ميكنى دوش بتجديد « كذا » مكتوبى به خط يد ملك فخر الدين آمده و بوجاى و امراى سپاه او را دشنام بسيار داد ، چنان كه بوجاى را در خبر مرگ
هامش
( 1 ) - كذا ؟ شايد در اصل ( تا پايان آن شب ) بوده .
( 2 ) - مج : و در يك حمله . مك : و در يك و دو حمله .
( 3 ) - مج : مردان مرد و مبارزان : مك : مردان و مبارزان .
( 4 ) - عبارت : [ و مظفر اسفزارى درين روز بآواز . . . در قلعه حال عزلت اختيار كرده ] از زيادات نسخهء مج مىباشد .