تو از ابر گفتى بجاى تگرگ * فروريخت خون و بباريد مرگ
همهروز [ متعاقب ] بدين منوال ( بر ) در شهر آتش قتال و جدال در التهاب و اشتعال ( بود ) ، [ اسنان سنان از سر كينه سينه بازميكرد ، و زبان شمشير جراحتهاى ديرينه تازه ميساخت ، تيغهاى رجال را قراب از رقاب ابطال بود ، و چشمهاى زره و مجارى عروق اعناق از سيل خون مالامال ، بعد از سه روز ] چون بوجاى از فتح شهر [ هيچ ] اثرى نديد ، و بسيارى از بهادران سپاه و نامداران درگاه او كشته شدند از در شهر برخاسته در جوار پل مالان لشكرگاه ساخت ، و [ روى بامرا و وجوه سپاه خود كرده گفت حالا ما را جنگ بدر شهر بردن مناسب نيست چه بروج و دروب اين شهر بغايت مستحكم و متين است ، اطراف شهر را محفوظ ميسازيم چنان كه از خورش و پوشش و ما يحتاج هيچچيز به شهر نتوانند برد ، تا تنگى و عسرت و محنت و فاقه ، و ضيق عشرت در ميان ايشان افتد و از مشقت و رياضت بجان رسند ، همه را اين تدبير موافق نمود ] ، لشكر او تمامى [ طرق و سبل و ] ممرها و گذرها را [ به كلى ] محفوظ ساختند كه يكمن بار و يك پشته هيزم ممكن نبود كه به شهر توانستى برد اما هرشب چند عيارى [ بفرمان جمال الدين محمد سام ] از شهر بيرون ميرفتند و اسب بسيار از گلههاى لشكريان بوجاى به شهر مىآوردند ، چنانچه هريك كس قرب صد [ سرو دويست سر ] اسب بياوردى ، [ و هر امر كه از جانبين واقع شدى جمال الدين محمد سام قاصد بامان كوه دوانيدى و ملك فخر الدين را اعلام دادى ] ، در خلال اين احوال مرضى بر ملك فخر الدين مستولى شده رخت از منزل فنا بعالم بقا كشيد ، [ و بحقيقت از تعدى و تطاول بوجائيان جانى مفت بيرون برد ، كه : الفتنة اشد من القتل ، و ذكر موت او سمت تحرير يافته ، ] چون خبر موت ملك به [ جمال الدين ] محمد سام رسيد ، فرمود تا اين واقعه را پنهان دارند كه مردم شهر و قلعه دلشكسته نشوند ، [ پس در خلوت از زبان ملك فخر الدين نامهء نوشتند كه اندك عارضهء متعرض ذات ما شده بود به حمد إله تعالى به صحت مبدل گشت بايد كه اكابر و اعيان هرات باستظهار تمام ممد و معاون جمال الدين محمد سام باشند ، و امثال اين سخنان ذكر كردند ، و روز ديگر بر اشراف و اهالى شهر خواندند ] ، و هم در شب